بوبک

Hope Never Quit

پدر...

  • ۲۳:۱۴

توی این دو هفته اونقدر صبح و شب دنبال کارام بودم و دویدم که حالا خسته م ولی نسبتا خوشحال

اما حالا یه حس عجیب دارم.یه دلتنگی عجیب.شاید همه چی از دو شب پیش شروع شد.وقتی بعد از اون همه بدو بدو باز جلوی راهم سنگ بود.وقتی تو خیابون یهو یادم افتاد همیشه بابا بود که این کارا رو برام انجام میداد و یهو بغضم گرفت.چشمام پر از اشک بودو خودمو گرفته بودم که اشکام جاری نشه.که همش میخواستم بگم مامان دلم بابارو میخواد اما اگه دهنمو باز میکردم بغضم میترکید...

وقتی بابا هست آدم خیالش راحته که مامانش جاش امنه.خیالش راحته که هیچکی حق حرف و غیبت نداره چون بابا هست.آدم دلش گرمه که هر قدمی برداره باباش هست که حمایتش کنه.باباش هست که حریف یه دنیاست.باباش هست که وقتی حرف بد زد راه کج رفت بهش اخم کنه بهش بگه راه درستو ولی بازم همیشه حمایتش کنه.اصلا همین بودن بابا بدون هیچ حرف و محبتی حتی با اخماش بداخلاقیاش و...بازم دل آدمو گرم میکنه که نترس و صرفا به فکر خودتو آیندت باش که من پشتتم...

چقد خوبه بابا داشتن.چقد بده که بابات زود بره.که همیشه تو فکرات بوده بابات برا بچه هات اذان توی گوششون بگه.بابات باهاشون بازی کنه.بابات مردونگی رو یادشون بده اما قبل ازینکه خودت خوب مزه ی بابا داشتنو بچشی یهو از دستش بدی.

امروز وقت پر کردن فرم وقتی شغل پدرو باید مینوشتم موندم چی بنویسم؟متوفی؟مردن که شغل نیست .نوشتم بازنشسته.مثل تمام سالایی که بابا بودو من اینو مینوشتم.

دلم برا باباییم تنگه...برا آرامش.برا دل گرمی.برا اینکه باز سرمو راحت روی بالش بذارم دلتنگم...

کاش میشد برگردی بابایی:(

  • ۲۱
Designed By Erfan Powered by Bayan