بوبک

Hope Never Quit

حتم دارم آنجا بهشت بود

  • ۰۹:۱۶

ساعت 3:50 دقیقه شب کاملا بیدار شدم و فکر کردم طبق معمول ساعت حوالی 6 باشد ولی نبود.هر چه این دست آن دست میکردم خوابم نمیبرد.دعا میخواندم که خوابم برد.نشسته بودم در ساحل و به چنین منظره ای نگاه میکردم...

البته آنجا خیلی خیلی زیباتر از این تصویر بود.روبرویم دریای بزرگی بود که تصویر کوههای سبز و درختان در آن دیده میشد.دریایی آرام که آن سمتش کوههای سبز و درختان زیبایی بود که در عمرم تا به حال ندیده بود.محوش شده بودم که دیدم پدر سمت چپم نشسته و او هم به منظره نگاه میکند.لبخند زدم و گفتم اینجا آنقدر زیباست که نمی شود همه اش را درک کرد و فهمید.اینبار لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم ممنونم.گفت بیا کارت دارم.رفتم و گفت برایت کفش خریده ام و خودش نشست و پایم کرد و اندازه ام بود عجیب بود و من هی به پدر نگاه میکردم و شادی را در چهره اش میدیدم و هی با خودم میگفتم مهسا ببین تو که مدام دوس داشتی پدر برگردد خب ببین برگشته کنارت است تا هست هرچه می خواهی بگو.اما هیچ نگفتم فقط هی نگاهش کردم و ذوق کردم که میتوانم باز هم ببینمش:)

+نمیدانم چرا چند روز پیش یادم افتاده بود وقتی حدود5سال داشتم یکبار گریه کرده بودم کفش می خواهم ولی پدر به علت داشتن بچه های دیگر پولی نداشت آن روز و من حسابی ناراحت شدم که چرا ندارد و پدر باید هرچه می خوام برایم بخرد.اینبار که در این سن یادم افتاد از دست خودم ناراحت شدم چون میدانستم یک زمانی میشود که آدم پول ندارد و ناراحتی ندارد ولی خب بچه بودم.شاید پدر فهمیده یادم افتاده و این هارا الان خریده به تلافی آن روز.نمیدانم.

ولی هرچه که بود حتم دارم آنجا بهشتی بود که خدا وعده اش را داده:)

  • ۲۱
Designed By Erfan Powered by Bayan