بوبک

Hope Never Quit

از یک جایی به بعد...

  • ۱۴:۵۰

از یک جایی به بعد ،به خودم گفتم ببین تو نمیتونی نه خانوادتو نه زندگیتو نه خیلی چیزارو تغییر بدی.سعی کن همینارو تا جایی که میتونی جوری ببینی و بسازی که دوس داری.ازون به بعد چیز زیادی عوض نشد فقط دیگه زیاد غصه نمیخوردمو زیادم گریه نمیکردم.

از یک جایی به بعد دیدم تو سن نوجوونی یهو پشتم خالی شد دیدم دستم جایی بند نیس دیدم واسه آیندم خودم باید کاری کنم.اولش ترسیدم وحشت برم داشته بود فکر میکردم از پس کاری بر نمیام زیاد گریه کردمو غصه خوردم اما دیدم نه نمیشه.گفتم پاشو خودت انجامش بده براش بجنگ اگه خودت خودتو دوست نداشته باشیو واسه دله خودت تلاش نکنی پس کی واست اینکارو کنه؟اونم توی دنیایی که ته تهش هرکی به فکره نجاته خودشه.گفتم پاشو تلاش کن.سخته؟خب همینه فقط صبر کن باید تحمل کنی همینه که هست...سختم بود خیلی سختم بود اما دیگه حالا احساس میکنم از دیده بقیه زیادی مستقل شدم.دیگه از کسی درخواسته کمک نمیکنمو بدم میاد کسی واسه کاراش آویزونه دیگران باشه حتی خانوادش.یاد گرفتم همه کارامو خودم کنم و خیلیا فکر میکنم مغرور شدم...

از یک جایی به بعد دیدم مشکلاته زندگیه من زیاده و حرف زدن راجع بهش جز اینکه مشکلی رو حل نمیکنه باعثه ناراحتیه شخص هم میشه.تصمیم گرفتم دیگه حرف غم دار نزنم.تلاشمو کردم ولی تحمل اینهمه غم مریضم کرد ...

باید صبور بود و توکل کرد.امیدوارم سربلند بیرون بیامو جلوی خدا شرمنده نشم.

  • ۱۷
پسرِ خاکستری
چه تصمیم فوق العاده ای : )
مخصوصأ توکلش : )
بله...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan