بوبک

Hope Never Quit

ذهنیاته آشفته

  • ۱۶:۴۲

دیشب توی بازار به خاطر نوشتنای اخیرم و کتاب خوندنام همینجور که راه میرفتم مدام یه راوی داشت ماجراها و صداهای اطرافمو تعریف میکرد مثله یه کتاب یا یه فیلم...

مثلا میگفت:اینجا حسابی شلوغه.چهره های بعضی مردها به غایت ترسناکه و من در مقابله این ترس بی دفاع میشم همیشه.چقدر دلم میخواست الان تهران بودم .توی خیابونه ولیعصر راه میرفتم به سمت پایین یا شایدم به سمت بلوار کشاورز که مثله اینجا نیست که هرکی از کنارم رد میشهنگاهم میکنه.چندتا ماشین پلیس توی این چهارراه ایستادن و یه ون .ما از کنارشون رد میشیم ولی من ترسی ندارم و به پلیسا نگاه میکنم و اونا دارن باهم صحبت میکنن.راستی تاحالا به قدرته پلیسا دقت کرده بودی؟یه کم اونورتر دوتا سرباز هم ایستادن و یه ماشین راهنمایی داره با بیسیم ماشینارو میگه که حرکت کنن.چقدر شلوغه، چقدر تاریکه، چقدر پلیس هست.چه خبره اینجا؟چهره ها و لباس پوشیدنا با محله زندگی من تفاوت داره.مدام میشه صداهای عربی رو شنید و آدمهایی با لباس های عربی.راستی چقدر واسه ما عادی شده ولی اگر کسی از شهره دیگه بیاد قطعا براش عجیب خواهد بود.اینجا به راحتی روستایی یا فقر رو میشه توی آدما دید.هم فقر فرهنگی هم فقر مالی.اصلا اگه بابا اتفاقی زمینش نمیفتاد جای خوبه شهر لابد الانم من مثله اینا میشدم.میدونی اینا فکر میکنن بالای شهر جای خیلی خاصیه و اونا دیگه هیچ غمی ندارنو اوضاعه مالی توپو...ولی هیشکی مثله منی که بچگیم توی وسط یا پایینه شهرو بعدش بالاتر و مدارسم بالای شهر بودو سالها با بچه هاشون زندگی کردم نمیتونه درک کنه که واقعا تفاوتی نیس جز طرز تفکر و آموزش های فرهنگی و گاهی بحث مالی توی بعضی افراد با این وجود من هیچ وقت دلم نخواسته جای دوستاییم باشم که الان توی خارج از کشور درس میخونن اونم رشته ای که عشقه من بود و من نتونستم بهش اینجا برسم.دلم نمیخواد جاشون باشم چون زندگیاشونو از نزدیک دیدم و حتی با پدرو مادراشون آشنایی پیدا کرده بودم.قطعا خدا خودش خیلی بهتر میدونه به کی چی بده یا نده.


  • ۲۲
Designed By Erfan Powered by Bayan