بوبک

Hope Never Quits

خیلی دور۰۰۰

  • ۱۷:۱۰

دبستانی بودم ۰ اون وقتا زمستونا گاهی انقدر بارون شدید میشد که سیل میومد و حتی قسمتی از پارک ساحلی هم زیر آب میرفت ۰ وقتی از روی پل رد میشدیم با شگفتی به قسمتی از پارک و پایه های نیمکت ها که زیر آب رفته بود نگاه میکردم۰۰۰

وقتایی که تایم بعدازظهر بودم یهو همون ۵ عصر هوا تاریک و قرمز میشد ۰ آسمون رنگ عجیبی میگرفت ۰ بارون شدید میشد و خیابون ها پر از آب میشد ۰ من سرویس مدرسه م یه پیکان سفید بود که من و دوستامو میرسوند دم خونه هامون و توی مسیر کلی سر به سر هم میذاشتیم ۰ مثل اون روز که راحله داشت سمیرا رو که جلو نشسته بود اذیت میکرد و وقتی سمیرا برگشت که با راحله بجنگه اشتباهی مقنعه ی منو کشید و کش مقنعه م پاره شد ۰ منم دوم ، سوم دبستان و لوس بودم ۰ رفتم خونه ۰ مامان گفت چرا مقنعه ت اینجوری کجه ؟ چرا انقد سر و وضعت پریشونه ؟ منم زدم زیر گریه ۰ گفتم سمیرا مقنعمو پاره کرد۰۰۰ مظلوم نمایی کامل ۰ مامان هم منو برد دم خونه ی سمیرا اینا که یه کوچه بالاتر بودن و با مامانش صحبت کرد که باهم خوب باشن بچه ها و از همون ماجرا دیگه سالهاست که مامانامون دوست شدن با هم ولی من هنوزم بابت لوس بازیم خجالت میکشم از سمیرا۰۰۰

یا اون روز که با راحله دعوام شده بود و بهش گفته بودم خاک تو سرت و اونم با مامانش اومد دم خونمون که به مامانم بگه اینا دوستن حرف بدیه خاک تو سرت بگن به هم۰۰۰

راستی راحله که دبستان باهم بودیم و خونه همدیگه مشق مینوشتیم حالا کجاست؟ شنیدم رفتن یه استان دیگه۰۰۰ چی شد که دیگه منو یادش رفت؟

داشتم میگفتم۰۰۰ وقتی بارون اونقدر شدید میشد ، همین فاصله ی ماشین تا در هال ، هم پاچه هام توی آب میرفت تا زانو ، هم تمام لباسام خیس میشد و از سرما میلرزیدم ۰ مامان فوری میگفت لباساتو عوض کن بیا پیش بخاری سرما نخوری ۰ وقتی میرسیدم همه خونه بودن ۰ باباهم از سرکار برگشته بود ۰ منم شبیه یه جوجه ی آب کشیده میچسبیدم به بخاری کرم رنگ و گرم میشدم و در حالی که غذا میخوردم ، عموپورنگ نگاه میکردم و بعدشم چایی طبق معمول۰۰۰

اصلا اولین بار بالای همون بخاری بود که بعد اینکه توی درس علوم خوندیم که گرما انرژی داره و یه آزمایش رو معلم گفت انجام بدیم ۰ یه کاغذ دایره رو هی تودرتو ببریم با نخ بگیریم بالای بخاری و ببینیم چجوری انرژی گرما باعث چرخیدنش میشه و چقدر دیدن این تصویر و فهمیدنش توی سرمای زمستون لذت بخش بود۰۰۰

اون بخاری از مدلای کپسول دار بود که پشتش در بود و یه محفظه ی خالی داشت ۰ تابستونا که تو اتاق بود و استفاده نمیشد ، محلی بود واسه مخفی کردن خوراکی ها از دست داداشام :))

اصلا باید عنوان رو میذاشتم در ستایش بخاری محبوبم :دی

  • ۵۰
بانوچـ ـه
یادش بخیر بارون و هوای گرفته و زود شب شدنا... چقدر دلم خواست
اره واقعا یادش بخیر۰۰۰
حامد سپهر
چه دلخوشیای زودگذری بود اون روزا:(
آره یه جوری که انگار خیلی خیلی سالهای دوری بودن۰۰۰
Red man ®®
چه خوبه این پست:) هواش مرطوبه
بوی شمال میده
انگار از کنج یه خونه قدیمی کنار بخاری تایپ شده
مرسی :)
با این تفاوت که این نوشته واسه خوزستانه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan