بوبک

Hope Never Quits

دالان بهشت*

  • ۱۴:۵۶

شب قبل، باهم بحثمان شده بود. طرفداری راه درست را کرده بودم و به مزاجش خوش نیامده بود. سرم فریاد زده بود. گفته بودم که هر قدر که سنت بیشتر است اما عقلت کوچکتر است و تو بی ادبی. همه ی بحثمان را طبق معمول با بستن درِ هال و رفتن به حیاط به پایان رساندم تا دیگر صدایی نشنوم و همه چیز تمام شود. شبش به رخت خواب آمده بودم تا بتوانم ۶ صبح فردا بیدار شوم تا اینبار دیگر به موقع به اتوبوس واحدِ سر نبشِ خانه برسم و باز دیرم نشود و مجبور نشوم هی پرس و جو کنم که چه کسی زودتر آمده و از جزوه اش عکس بگیرم.

به رخت خواب آمده بودم در حالی که سرم پر از فکر های مختلف بود. از تمام دنیا و آدم هایش بیزار بودم. گمان میکردم دنیا دیگر هیچ زیبایی چشم نوازی ندارد که به من نشان بدهد و همه اش دارد رویِ بدش را نشانم میدهد و شاید گمان میکند ارث پدرش را هم من بالا کشیده ام. طبق معمول ذهنم شروع کرده بود و تمام غصه های زندگی ام را ردیف کرده بود تا با تحکم بیشتر در دادگاهِ ذهنم ثابت کند که من پر از غم و غصه ام و این ها هیچ پایانی ندارد. ساعت ۳:۱۱ دقیقه ی نیمه شب را نشان میداد و من هنوز بیدار بودم. ساعت گوشی را روی ۵:۵۰ دقیقه تنظیم کرده بودم.

صبح به سختی در ساعت ۶ونیم بیدار شدم. چشمانم میسوخت و سردم بود. حساب کرده بودم که اگر تا ربع ساعت دیگر صبحانه خورده باشم و آماده شوم می توانم تا قبل از ۷و ده دقیقه خودم را به سر نبش برسانم و دیگر دیر به کلاس نرسم.

برای دقایقی کنار بخاری ایستادم تا از یخ زدگی دست و پاهایم کم کنم. به آشپزخانه رفتم و لیوان را برداشتم تا آب بخورم که حضورش را در فاصله چند متری ام در سمت راست حس کردم. دقایقی ایستاد و نگاهم کرد. به گمانم داشت فکر میکرد که بحث دیشب را ادامه دهد یا نه، که به کنار یخچال برای آب خوردن پناه بردم تا دیگر زیر سنگینی نگاهش نباشم. برگشتم و رفته بود. صبحانه خوردم. برای بار اول در امسال کاپشن و ساق دست های بافت جدیدم را پوشیدم که در حیاط، صدای اتوبوس را شنیدم. نمیشد فهمید که دارد می رود یا می آید. اهمیتی نداشت دیگر. اندکی پشت در ایستادم، نفسی کشیدم و در را باز کردم. مغازه ها بسته بودند. گه گداری ماشینی رد میشد. ساعت از ۷ و ده دقیقه گذشته بود. به سمت چپ و انتهای کوچه نگاه کرده بودم تا بتوانم بفهمم هنوز شانسی برای رسیدن به اتوبوس دارم یا نه که دیدم همه ی کوچه گویی در ابری سفید پنهان شده است. نمیتوانستم انتهای کوچه های اطرافم را ببینم و این اولین بار بود ‌که مه با این غلظت را به چشم می دیدم. شروع به حرکت کردم و باد سرد به صورتم می خورد. انگشتانم سرما را حس کردند و به جیب های کاپشنم پناه بردند. به سر نبش رسیدم. هیچ کس نبود. همه رفته بودند. فقط ماشین ها با شیشه هایی بسته و بخار گرفته که بیشتر سرویس مدارس بودند از مقابلم رد میشدند. خوشحال بودم که کاپشن جدیدم دیگر میتواند مرا در برابر سرما حفظ کند. تک و توک افرادی می آمدند، فوری سوار تاکسی می شدند و می رفتند. برخی راننده ها با تعجب نگاهم می کردند و شاید با خودشان می گفتند: دختری تنها در سرما و مه احتمالا دیوانه باشد که سوار تاکسی نمی شود تا زودتر برود اما نمی دانستند که چقدر در حسرت چنین لحظاتی نفس کشیده بودم و حالا ذوق عجیبی داشتم... 

به سمت چپم نگاه کردم که در انتها به زیر گذری ختم میشد که حالا در هاله ای از مه فرو رفته بود. گویی ماشین ها از دنیایی دیگر عبور می کردند و به این دنیا وارد می شدند. از مقابلم می گذشتند، به سمت راستم می‌ رفتند و دوباره در هاله ای از مه ناپدید می شدند. صحنه ی عجیبی بود که تا به حال ندیده بودم. شاید میشد اسمش را دالان بهشت گذاشت، اگر ماشین ها با عبور از آن مه وارد دنیای قشنگ تری می شدند. شاید شبیه به کُمُدی که به سرزمین ملکه ی نارنیا ختم میشد وقتی یخبندان نبود و جادو باطل شده بود. جایی که زیبا بود و همه چیز آرام و قشنگ. دیگر به هیچ چیز فکر نمیکردم و تمام فکرم به لذت سرما و هوای مه گرفته ی این لحظات میگذشت.

بیست دقیقه گذشته بود که اتوبوس از مه ها گذشت و توانستم ببینمش. سوارش شدم تا شاید من هم با عبور از مه به دنیای جدیدی وارد شوم. تمام کوچه ها در مه بودند. وقتی از روی پل عبور میکردیم نمیتوانستم پل های دیگر را ببینم. بعد از سالها دیدم که کارون جان دوباره گرفته و پر از آب شده است . آب تا حصارها بالا آمده بود. جزیره ها و درختچه هایی که در وسط رودخانه تشکیل شده بودند به زیر آب رفته بودند و چقدر حالم خوب بود با دیدن این تصویر...

ساعت ده بود و مه کم شده بود. توی آزمایشگاه در انتظار استاد نشسته بودم و درحالی که کاپشنم را در آغوش گرفته بودم تا سردم نشود، به آرامی با همکلاسیم حرف میزدم و به چشمان سبز زیبایش نگاه میکردم. چقدر حالم خوب بود. چقدر دنیا آرام به نظر می رسید و چقدر دلم میخواست همیشه دنیا اندازه ی ۶ تا ده صبح آن روز زیبا و آرام بود... 


* عنوان از رمانی به همین نام که در نوجوانی خوانده بودم.

  • ۷۲
ابوالفضل ...
طوری نوشتی که به راحتی می‌شه درکت کرد و همراه شد باهات میون اون حال و هوای به خصوص...
مرسی :)
حامد سپهر
چه صحنه ی زیبایی بوده واقعا
مه غلیظ رو یه بار تو کوههای شفت که پر از جنگله و اونهم ساعت یازده شب تجربه کردم حتی نیم متری رو هم نمیشد دید
اوهوم
توی جنگل که قطعا زیباییش بیشتره :)
یه بنده خدا
جالب ولی ریزه میزه!
یعنی چی؟
نگار جهانشاهی
خیلی عالی و خیلی خوبه
اره :)
سمولی ..
اهوم مه واسه منم این حسو میده
انگار آدمایی که جلوت رد میشن میرن تو مه میرن تو دنیای دیگه. خفنه خیلی. 
اره حس و حال جالبیه :)
یه بنده خدا
فونت منظورم بود
خخخ
آها
بهارنارنج :)
میشه تازگی این هوا نفس کشید از کلمات متن
اوهوم. مرسی :)
آسـوکـآ آآ
دالان بهشت اولین رمانی بود که خونده بودم...
لباس نو مبارک عزیزم ❤
اولین رمان فارسی بود که من خوندم :)
مرسی عزیزم😘
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan