بوبک

Hope Never Quits

بلیط اتوبوس

  • ۲۲:۴۰

حدود ۵ سالم بود. نزدیک جشن عروسی فامیل بود و مامان منو برده بود واسم یه انگشتر طلا با نگین سبز خریده بود. توی میدون اصلی شهر کنار مامان ایستاده بودم و مامان داشت از کیوسک بلیط فروشی بلیط اتوبوس میخرید و قرار بود بعدش بریم اون سمت میدون سوار اتوبوس های خونه بشیم. نزدیکای ظهر بود حوالی ساعت دوازده. دیدم یه خانم چادری شبیه مامان بلیطشو گرفت که بره منم چندقدم رفتم دنبالش که چادرشو بگیرم اما دیدم که مامان من نیست. هرچی به اطراف نگاه میکردم مامانمو نمیدیدم. بدجور ترسیده بودم و استرس داشتم ولی گریه م نمیومد. فقط دنبال راه چاره بودم. چند دقیقه ایستادمو اطراف رو گشتم اما هیچ جا نبود. با خودم گفتم حتما رفته سوار اتوبوس بشه و منو یادش رفته. با احتیاط از خیابون دو طرفه رد شدم و رفتم ایستگاه اتوبوس رو هی نگاه میکردم شاید مامانمو ببینم. هیچ جا نبود. هرجا نگاه میکردم اثری از مامانم نبود. سواد نداشتم هنوز و آدما و ماشینا خیلی بزرگ بودن. از پایین به همه چیز نگاه میکردم. چاره ای نداشتم گفتم برم خونه دیگه. کمتر از یک سال بود که به اون محله ی جدید اومده بودیم. اون اتوبوس ها فقط دو مسیر میرفتن. از یه نفر پرسیدم کدوم اتوبوس محله ی ماست و سوارش شدم. نشستم بالا سمت راست کنار شیشه. همون جای محبوب بچگی هام. حرفای مامان یادم میومد که انگشتر دستته حواست باشه به خاطر انگشتر ندزدنت. منم هی زیر زیرکی نگاه انگشتر جدیدم میکردم و قایمش میکردم کسی نبینه.

میدونستم خونمون ایستگاه آخره. وسطای مسیر یادم اومد منکه بلیط ندارم ترسیدم راننده دعوام کنه. ایستگاه آخر پیاده شدم دیدم داداش وسطی توی ایستگاه نبش خونه نشسته و بدون هیچ حرفی دستمو گرفت برد خونه . وقتی دیدمش با ناراحتی گفتم بلیط ندادم اونم گفت اشکال نداره. رسیدم خونه و دیدم خواهر و برادرام با نگرانی و خوشحالی کنار تلفن نشستن و هی ازم میپرسن چطور تنهایی اومدم خونه.

حالا وصف ماجرا از دید مامان؛

مادر بعد از گرفتن بلیط اتوبوس با این تفکر که من همیشه چادرش تو دستمه، یهو یادش میوفته بره مغازه ی ساعت فروشی که همون بغل بوده تا ساعتش رو تعمیر کنه. بعد که ساعت رو میده به آقای مغازه دار یهو نگاه میکنه میبینه من نیستم :| بعد دیگه با نگرانی و گریه میگرده همه جارو اما پیدام نمیکنه. فکر میکنه به خاطر انگشترم منو دزدیدن. دیگه توی بلندگوی مسجد میگن. پلیس میاد و ایست بازرسی میذارن همه ماشینارو میگردن و میدون اصلی شهر به هم میریزه. یه آقایی که زنگ زده پلیس به مامان میگه خب زنگ بزن خونتون اطلاع بده شاید بره خونه. مامان میگه بچه م خیلی کوچیکه خونه رو بلد نیست چطور بره آخه؟ آقاهه اصرار میکنه و مامان زنگ میزنه و به بچه ها خبر میده و اونا هم نگران میشن و داداش رو میفرستن توی ایستگاه تا اگر با احتمال کم من پیدام شد بیارتم خونه چون آپشن اتوبوس به من گفته شده بود. دیگه نزدیک به یک ساعت گریه های مامان ادامه داشته که بچمو بردن دیگه و ... تا اینکه من اومدم خونه و بهش اطلاع دادن. یادمه ولی کسی نه بغلم کرد نه بوسیدم :| فقط هی کنجکاو بودن تو چطور اومدی خونه آخه فسقلی؟ منم با ناراحتی میگفتم ولی بلیط اتوبوس ندادم :( 

هنوز که هنوزه میگن هر بچه ای بود مینشست به گریه اما تو با اون سن چطور نشستی فکر کردی و با آرامش پاشدی اومدی خونه؟ :)))

  • ۶۵
چوگویک ...
عزیزمممم :) عاشقت شدم که :*
مرسییی:) :*
آسـوکـآ آآ
میگم که تو واقعا قوی و فوق العاده ای ❤
وای لطف داری به من عزیزم :*
شاهزاده شب
وااااااای خیلی خیلی عالی بود :)))))))
بهت افتخار میکنم :)))
:))
خودمم به کودک شجاعی که بودم افتخار میکنم. اونقدری که اون زمان مدیریت بحران داشتم الان ندارم :))
فاطمه م_
منم یه بار گم شدم البته بزرگتر بودم. می‌خوام بگم موقعی که گم شده بودم اصلا گریه‌م نگرفت چون تمرکزم فقط روی این بود که چطور پیداشون کنم! وقتی پیدا کردم تازه نشستم به گریه :))
نه من جالبه که بعدشم گریه نکردم فقط یکم استرس داشتم :))
جناب منزوی
واقعاً هیجان داشت. از این اتفاقا متاسفانه میفته. باشه بعدها به همسر بگم :)
اونجا که گفتید " منم با ناراحتی می گفتم ولی بلیط اتوبوس ندادم :(  " برام خیلی جالب بود. :)
مرسی :)
اره از اون زمان حلال حروم مهم بود واسم :دی
ابوالفضل ...
این پست خیلی خوب بود. طوری که اصلا نمی‌دونم چطور ازش تعریف کنم...
یه حس غریبی بهم داد خوندنش.
مرسی :)
چه حسی؟ چقدر باهوش و خفنم؟:))
راستش خیلی دلم میخواست اندازه ی ۵سالگیم اونقدر شجاع و با اراده بودم که با وجود اینکه لحظه ای پیش از اون از مامانم دور نبودم و واسه اولین بار داشتم اضطراب جدایی از مادر رو تجربه میکردم اما توی ذهنم فکر میکردم که حالا تو این شرایط باید چیکار کنم تا خودمو نجات بدم. واسه خودمم عجیب غریبه...
ابوالفضل ...
می‌دونی یه عالمه حرف داشتم ولی انگار نمی‌تونم چیزی بگم درباره‌ش...
شاید بعدا تونستم. اگه شد در موردش باهات صحبت می‌کنم.
جالب شد بدونم. منتظرم پس:)
yasna sadat
عزیزممممم نازی

کلا درگیر بلیط,بودی
مرسی :)
اخه میدونستم بلیط ندادن کار بدیه :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan