بوبک

Hope Never Quits

دیدِ بیرونی

  • ۰۰:۴۴

توی دانشگاه یه وقتایی پیش میومد که من یا آیدا مثلا لباسی رو بپوشیم که به خوب بودنش زیاد مطمئن نیستیم یا اون روز مثلا آرایش یا ظاهرمون به نظر خودمون زیاد خوب نشده و باب میلمون نیست . 

در چنین مواقعی از همدیگه سوال میکردیم و سعی میکردیم حقیقت رو به هم دیگه بگیم اینکه مثلا چیزی که پوشیدی اونقدرام بد نیست اتفاقا فلان چیزش چقدرم خوبه، ببین خودت، یا این بخش ظاهرت که انقدر روش حساسی از بیرون اصلا به چشم نمیاد و دیده نمیشه و۰۰۰ 

اینارو گفتم که بگم ما آدما شاید یه وقتایی نیاز داریم یکی بیاد و از بیرون بهمون نگاه کنه، بهمون حقیقت رو بگه۰ بگه مثلا شرایطمون اونقدرام که فکر میکنیم بد نیست یا اصلا فلان بخشش چقدرم خوبه و یا برعکس۰۰۰

ما اهالی جنوب هستیم۰۰۰

  • ۱۸:۳۹

همیشه برایم عجیب بود که میگفتند پاییز فصل جدایی ها و فراق یار است۰ فصل زرد و نارنجی شدن و ریختن برگ های پاییزی۰۰۰

از وقتی که یادم می آمد، درختان خیابان های این شهر بیشترشان شمشاد، مورد، اکالیپتوس و نخل بودند ۰ زرد شدن برگ درختان و خش خش برگ های پاییزی در زیر پای عابران در کار نبود ۰ گیاهانِ ضعیف تر در تابستان از شدت آفتاب می سوختند ، خشک می شدند و می مردند ۰ بارها و بارها تصویر مردن گل ها و گیاهان باغچه به وقت آفتاب سوزان و بی رحم تابستان را دیده بودم و این یکی از دلایلی بود که تابستان های سوزان این شهر را دوست نداشته باشم ۰ تابستان هایی که همچون غولِ داغ و سوزانِ بی رحمی بیرون از در خانه منتظر بود تا مارا بسوزاند و ما هم ماه ها از ترسش در اتاق های خانه زیر کولرها پناه میگرفتیم و جز در مواقع نیاز از خانه خارج نمی شدیم۰ یادم هست در کودکیم روزهایی که فقط یک کولر گازیمان قدرت خنک کردن در برابر این گرما را داشت و ما همگی در یک اتاق میخوابیدیم تا خنک بمانیم ۰۰۰

تابستان های زیادی از عمرم را به خاطر گرمای بی حد این شهر از دست دادم ۰ راستش می شد بیرون بروم شبیه سالهایی که به عشق زبان انگلیسی خواندن تمام گرما و خیس شدن لباس هایم را تحمل میکردم ولی دیگر جسمم توان مقابله با این گرما را ندارد ۰۰۰ یا من ضعیف تر شده ام یا این گرما شدیدتر و شاید هم هر دو ۰۰۰ چندباری که در تابستان های داغ چند ساعتی بیرون رفتم و حالم بد شد به من فهماند که جسم من دیگر توانش را ندارد۰۰۰

من همیشه آمدن پاییز را دوست دارم چون نوید روزهای خنک را میدهد ۰ روزهایی که باران های تند می بارد و درخت ها و گل هایمان جان دوباره میگیرند ۰ روزهایی که میشود ما هم لباس های گرم و بافتمان را از کمدها بیرون بیاوریم و تصور کنیم که در یک شهر سردسیر زندگی میکنیم و شاید روزی بالاخره برای بار اول شاهد بارش برف و سفید پوش شدن شهرمان باشیم۰۰۰ 

من هوایِ بهاریِ پاییز شهرمان را دوست دارم وقتی خنکای نسیم به صورتم میخورد و امید دارم که به زودی باران ها از راه می رسند و باریدن را از سر می گیرند ۰۰۰

عشق در یک نگاه

  • ۰۰:۰۵

توی دانشگاه دخترا نشسته بودیم حرف میزدیم که یهو برگشت گفت : ولی من به عشق در یک نگاه اعتقاد ندارم ، اصلا مگه میشه؟

لبخند زدم و نگاش کردم ۰ گفتم : ولی اولین بار که در آموزش واسه ثبت نام دیدمت ، عاشق خنده هات شدم :) 

طبق معمول لپاش قرمز شد. معلوم بود که ذوق کرده :)

چندروز پیش یهو بدون سلام و هیچی بعد چندهفته پیام داد : مهسا دلم واست تنگ شده :( وسط حرفامون یهو گفت : خیلی دوست دارم همیشه کلی حس خوب بهم میدی :)

آیدا داره خاله میشه و اینبار منم که با فهمیدنش کلی ذوق کردم :)

+ یکی از چیزایی که بابتش خداروشکر میکنم اینه که دوستامم توی ابراز احساسشون صادقن و ازونا نیستن که بگن من اهل ابراز نیستم و تو عمل مشخص میکنم و ۰۰۰ 

همدیگه رو از این حس های خوب محروم نکنیم :)

تحلیل داده ها

  • ۰۰:۱۰

میدونی یه چیزی رو من از دنیا یاد گرفتم اونم اینکه هیچی نمیمونه تهش۰۰۰

مثلا شده یه اتفاقی افتاده گفتم خب دیگه مهسا تمام شد ، تو دیگه در همین لحظه زندگیت تمام شد بشین واسه خودت عزاداری کن و این کارم کردم حتی ولی یه مدت که گذشته۰۰۰ حالا چند روز ، چند ماه یا چند سال یهو به خودم اومدم دیدم اون اتفاق گذشته ، تموم شده ، رفته ۰۰۰ من هنوز زندم ، بعضی روزا میخندم ، بعضی روزا خل بازی در میارم و جلوی آینه واسه خودم شکلک در میارم و میخندم ۰ میبینی ؟ همینقدر ساده ۰۰۰

یا یه روزایی تو اوج نق زدن هام و گله هام از دنیا که چرا فلانه ؟ چرا ؟ چرا ؟ ته دلم مثلا میگم بذار پول دستم بیاد میرم فلان چیزو میخرم که دوسِش دارم و دلم غنج میره و ذوق میکنم ۰۰۰

یا یه روزایی که به یه درد ساده دچار میشم یهو یادم میاد من بدترشم گذروندم و همین بهم قدرت میده ۰ انگار بهم میگه بابا اینکه چیزی نیست مهسا پاشو لوس بازی در نیار تو قوی تر از این حرفایی دختر۰۰۰

چند روز پیش اتفاقی چیز عجیبی رو خوندم که خیلی مشابه من بود و میگفت من همیشه فکر میکردم بابت همه ی سختی های زندگیم دنیا یه خوشی گنده بهم بدهکاره و من همیشه منتظر اون اتفاق خوب بزرگه بودم این سالها۰۰۰

 دیدم ناخودآگاهِ منم همیشه همینو ازم خواسته و من مچشو گرفتم۰۰۰ 

اون شخص روانشناس میگفت که تو بابت تمام سختی های زندگیت قدر چیزهایی رو میدونی که خیلی ها ساده از کنارش رد میشن و براشون قابل درک نیست ۰۰۰

نشستم فکر کردم و دیدم چقدر راست میگه ۰۰۰

تخیل تا واقعیت

  • ۰۱:۴۱

دبیرستانی بودم که مامان بابام گفتن میخوان برگردن خونه قبلی و اونجا رو اول یکم تعمیر کنن ۰ یه اتاقم مال من شه ۰ فقط چندجمله توی چندروز مطرح شد ۰

من میرفتم تو اتاقم و تخیل میکردم که بالاخره صاحب اتاقی میشم که جوری که دلم میخواد رنگ و طراحی میشه ۰ شایدم بتونم وسیله های قشنگی توش بذارم که دوسشون داشته باشم ۰ اینکه میتونستم از پله ها برم بالا روی پشت بوم وایسم و رودخونه رو ببینم ، شبا روی پشت بوم وایسم و توی سیاهی شب به ماه و ستاره ها خیره شم ۰ شاید حتی بتونم تلسکوپ بخرم۰۰۰ بتونم حتی اونجا دراز بکشم و خیره شم به آسمون ۰ بتونم روی سدی که خراب شد مثله بچگی هام راه برم و کل مسیر دست و دلم بلرزه نیوفتم ولی کیفور باشم ۰ میتونستم خیلی خوشی ها داشته باشم ۰۰۰

اونا فقط چندتا جمله گفتن و من چندروز با این خیالات خوشحال بودم و ذوق داشتم ۰ اونا از چندتا جمله ای که گفته بودن منصرف شدن اما دنیای خیالی من یهو فروریخت ۰ یهو سیاه شد ۰ غصه میخوردم که نشد ۰

همیشه من غصه هام بیشتر بابت خراب شدن دنیای تصورات خودم بوده تا حقیقت ماجرا۰۰۰

اگر خدا بخواهد۰۰۰

  • ۰۴:۳۸

میدونی شاید هیچ کس اندازه ی من لحظه آخری تو برجکش نخورده باشه که قشنگ با پوست و استخونش درک کنه چطور ممکنه تو خیالت بابت همه چیز راحت باشه و فکر کنی همه چیز روی رواله و فقط توی چندثانیه یهو همه چیز به هم بریزه ۰ که نشه اونی که فکرش رو میکردی و واسش برنامه ریخته بودی۰۰۰

بچه تر که بودم وقتی میگفتن انشالله فکر میکردم اینو میگن که بگن خدا کمک میکنه که بشه ولی بزرگتر که شدم و فهمیدم انشالله یعنی اگر خدا بخواد فهمیدم نخیر ۰۰۰ اگر اومده توی جمله و یعنی ممکنه خدا نخواد۰ پس این همه اطمینان توی گفتن انشالله چی بود؟ از اون روز به بعد هر بار گفتم انشالله ته دلم لرزیده که ببین خودتم داری میگی اگر بخواد ، اگه نخواست غصه نخوریا همیشه احتمال بده که نخواد و نشه۰

حالا از اون زمان به بعد من به هیچ چیز نمیتونم صد در صد مطمئن باشم ۰۰۰ 

یه وقتا حسودیم میشه به اونایی که انقدر با اطمینان میان از آینده میگن و میگن فلان زمان میخوان فلان کارو انجام بدن۰۰۰

حالا میتونی بفهمی هرکی که میاد و میگه بگو چندسال دیگه کجایی و چیکار میکنی چقدر باهاش حس دوری میکنم؟ چقدر حس میکنم غریبم باهاش؟

من اون اطمینان رو ندارم چون همیشه ممکنه نخواد و نشه ۰ هیچ وقت صد در صد به چیزی ، اتفاقی و ۰۰۰ مطمئن نمیتونم باشم دیگه ۰۰۰

سه کلمه برای وصف

  • ۲۳:۲۸

اگه یه روز بهم بگن خودتو توی سه کلمه وصف کن میگم که۰۰۰

مهربونی ، صبر ، امید

این آخری ، امیدو میگم ، چند ماه بهش فکر کردم تا پیداش کنم که ویژگی سومم چیه۰۰۰

میدونی آخه همه منو به مهربونی میشناسن ، صبرم که خودم تو زندگی فهمیدم چقدر میتونم صبور باشم اما امید واسم واضح نبود ۰ نمیدونستم ویژگی سومم دقیقا چیه اما میدونستم هرچی که هست اون دوتای قبلی رو هم کامل میکنه۰۰۰

ویژگی سومم امیدواریه ، من حتی یه سال هایی هرشب به امید معجزه ی خدا خوابیدم و ناامید نشدم تا روزی که دکتر توی چشمام نگاه کرد و گفت معجزه شده ۰۰۰

مثل تمام اتفاق های تلخی که فکر میکردم دیگه هیچ امیدی نیست ، دیگه هیچ روزنه ی نور و راه نجاتی نیست اما درست همون لحظه ها ته دلم امید داشتم ۰۰۰

رو میکردم به آسمون و به ماه خیره میشدم یا شبا وقتی رو به قبله ش دراز میکشیدم و اشک میریختم ، باهاش حرف میزدم که تو که منو میبینی ، صدامو میشنوی پس نجاتم بده ، دستمو بگیر . تو که خوب میدونی چقدر میترسم ، تو که میدونی جز تو پناهی ندارم ، پس نجاتم بده۰۰۰

هربار صبر کردم و فهمیدم تمام مدت هوامو داشته ۰ درست همون شبایی که توی تنهایی شب ها بی صدا اشک میریختم هربار داشته نگام میکرده و هربار یه جور به دادم رسید۰۰۰

هر کی ندونه من که خوب میدونم همین زنده بودنم ، همین که سرپا باشم و بتونم به زندگیم ادامه بدم ، همین که بتونم بدون درد زندگی کنم و ۰۰۰ همشو مدیون خدام۰۰۰

 حالا هرچقدر بیان بگن از بدی های دنیا و۰۰۰ ولی هیچ وقت کسی نمیتونه بفهمه چه عشقی داره وقتی بفهمی خالقت هواتو داره حتی وقتی بنده ی خوبی نبودی۰۰۰


 بهنام صفوی - خدا

بگذر۰۰۰

  • ۲۱:۲۱

رها کن خودتو از بند عادت۰۰۰

نذار چیزی تو رو پابند و اسیر خودش کنه۰۰۰

رها باش و رد شو ، بگذر ، بذار آروم شه این دل۰۰۰

فاتحانِ پیش از این۰۰۰

  • ۱۹:۲۶

من دیر رسیده بودم۰۰۰

وقتی به آن سرزمین رسیدم به سختی میشد فهمید این همان سرزمین است ۰۰۰

همچون جنگ جهانی دوم گویی لشکر متفقین سرزمین را فتح کرده بودند ۰ تمام شهرها پر از آثارشان بود ۰ پر از آثار جنگ و ویرانی ۰ دیگر از شهرهای سرسبز و آرام پیش از جنگ خبری نبود۰۰۰

دیدن هر اثر از آن فاتحان ، همچون خنجری زهرآگین درون قلبم فرو مینشست۰۰۰ شهر حالا خالی از سکنه بود و جز هیاهوی باد صدایی شنیده نمیشد ۰ هنوز در بالای شهرها آثار دود را میشد دید۰۰۰

آنجا سرزمین مادری من نبود اما با تمام شهرها و کوچه هایش زندگی کرده بودم ۰

چه میشد کرد جز سوگواری برای سرزمینی که دیگر در آتش سوخته بود و به حالت قبل باز نمیگشت ۰۰۰

هنوز نمیدانم دیر رسیدنم بهتر از هرگز نرسیدن بود یا۰۰۰

من دیر رسیده بودم۰۰۰

جنون

  • ۰۳:۲۸

حتما قبل از اینکه بچه م به سنی برسه که بخواد وارد جامعه بشه و با مردم تعامل داشته باشه لازمه یه نکته رو حتما بهش بگم ۰۰۰

اینکه فکر نکن دیوانه همون کسیه که توی تیمارستان بستریه و تو میدونی که دیوانه س و از ظاهرش معلومه ، خیلی وقتا پیش میاد آدمایی رو میبینی که ظاهرشون شبیه آدمای معمولیه ، شاید هم خیلی بهتر از بقیه آدما به نظر بیان ولی وقتی بهشون نزدیک بشی میفهمی اونا از هر دیوانه ای دیوانه ترن و فقط بیماری های روانیشون رو پشت ظاهرشون قایم کردن ۰ مبادا از این دیوانگان به ظاهر عاقل ضربه بخوری ۰۰۰

بخشی از حرف هایی که درونم هست رو اینجا مینویسم...

Boobakjan اینستاگرام
T.me/boobakjan کانال تلگرام
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan