بوبک

Hope Never Quit

اگر خدا بخواهد۰۰۰

  • ۰۴:۳۸

میدونی شاید هیچ کس اندازه ی من لحظه آخری تو برجکش نخورده باشه که قشنگ با پوست و استخونش درک کنه چطور ممکنه تو خیالت بابت همه چیز راحت باشه و فکر کنی همه چیز روی رواله و فقط توی چندثانیه یهو همه چیز به هم بریزه ۰ که نشه اونی که فکرش رو میکردی و واسش برنامه ریخته بودی۰۰۰

بچه تر که بودم وقتی میگفتن انشالله فکر میکردم اینو میگن که بگن خدا کمک میکنه که بشه ولی بزرگتر که شدم و فهمیدم انشالله یعنی اگر خدا بخواد فهمیدم نخیر ۰۰۰ اگر اومده توی جمله و یعنی ممکنه خدا نخواد۰ پس این همه اطمینان توی گفتن انشالله چی بود؟ از اون روز به بعد هر بار گفتم انشالله ته دلم لرزیده که ببین خودتم داری میگی اگر بخواد ، اگه نخواست غصه نخوریا همیشه احتمال بده که نخواد و نشه۰

حالا از اون زمان به بعد من به هیچ چیز نمیتونم صد در صد مطمئن باشم ۰۰۰ 

یه وقتا حسودیم میشه به اونایی که انقدر با اطمینان میان از آینده میگن و میگن فلان زمان میخوان فلان کارو انجام بدن۰۰۰

حالا میتونی بفهمی هرکی که میاد و میگه بگو چندسال دیگه کجایی و چیکار میکنی چقدر باهاش حس دوری میکنم؟ چقدر حس میکنم غریبم باهاش؟

من اون اطمینان رو ندارم چون همیشه ممکنه نخواد و نشه ۰ هیچ وقت صد در صد به چیزی ، اتفاقی و ۰۰۰ مطمئن نمیتونم باشم دیگه ۰۰۰

سه کلمه برای وصف

  • ۲۳:۲۸

اگه یه روز بهم بگن خودتو توی سه کلمه وصف کن میگم که۰۰۰

مهربونی ، صبر ، امید

این آخری ، امیدو میگم ، چند ماه بهش فکر کردم تا پیداش کنم که ویژگی سومم چیه۰۰۰

میدونی آخه همه منو به مهربونی میشناسن ، صبرم که خودم تو زندگی فهمیدم چقدر میتونم صبور باشم اما امید واسم واضح نبود ۰ نمیدونستم ویژگی سومم دقیقا چیه اما میدونستم هرچی که هست اون دوتای قبلی رو هم کامل میکنه۰۰۰

ویژگی سومم امیدواریه ، من حتی یه سال هایی هرشب به امید معجزه ی خدا خوابیدم و ناامید نشدم تا روزی که دکتر توی چشمام نگاه کرد و گفت معجزه شده ۰۰۰

مثل تمام اتفاق های تلخی که فکر میکردم دیگه هیچ امیدی نیست ، دیگه هیچ روزنه ی نور و راه نجاتی نیست اما درست همون لحظه ها ته دلم امید داشتم ۰۰۰

رو میکردم به آسمون و به ماه خیره میشدم یا شبا وقتی رو به قبله ش دراز میکشیدم و اشک میریختم ، باهاش حرف میزدم که تو که منو میبینی ، صدامو میشنوی پس نجاتم بده ، دستمو بگیر . تو که خوب میدونی چقدر میترسم ، تو که میدونی جز تو پناهی ندارم ، پس نجاتم بده۰۰۰

هربار صبر کردم و فهمیدم تمام مدت هوامو داشته ۰ درست همون شبایی که توی تنهایی شب ها بی صدا اشک میریختم هربار داشته نگام میکرده و هربار یه جور به دادم رسید۰۰۰

هر کی ندونه من که خوب میدونم همین زنده بودنم ، همین که سرپا باشم و بتونم به زندگیم ادامه بدم ، همین که بتونم بدون درد زندگی کنم و ۰۰۰ همشو مدیون خدام۰۰۰

 حالا هرچقدر بیان بگن از بدی های دنیا و۰۰۰ ولی هیچ وقت کسی نمیتونه بفهمه چه عشقی داره وقتی بفهمی خالقت هواتو داره حتی وقتی بنده ی خوبی نبودی۰۰۰


 بهنام صفوی - خدا

بگذر۰۰۰

  • ۲۱:۲۱

رها کن خودتو از بند عادت۰۰۰

نذار چیزی تو رو پابند و اسیر خودش کنه۰۰۰

رها باش و رد شو ، بگذر ، بذار آروم شه این دل۰۰۰

فاتحانِ پیش از این۰۰۰

  • ۱۹:۲۶

من دیر رسیده بودم۰۰۰

وقتی به آن سرزمین رسیدم به سختی میشد فهمید این همان سرزمین است ۰۰۰

همچون جنگ جهانی دوم گویی لشکر متفقین سرزمین را فتح کرده بودند ۰ تمام شهرها پر از آثارشان بود ۰ پر از آثار جنگ و ویرانی ۰ دیگر از شهرهای سرسبز و آرام پیش از جنگ خبری نبود۰۰۰

دیدن هر اثر از آن فاتحان ، همچون خنجری زهرآگین درون قلبم فرو مینشست۰۰۰ شهر حالا خالی از سکنه بود و جز هیاهوی باد صدایی شنیده نمیشد ۰ هنوز در بالای شهرها آثار دود را میشد دید۰۰۰

آنجا سرزمین مادری من نبود اما با تمام شهرها و کوچه هایش زندگی کرده بودم ۰

چه میشد کرد جز سوگواری برای سرزمینی که دیگر در آتش سوخته بود و به حالت قبل باز نمیگشت ۰۰۰

هنوز نمیدانم دیر رسیدنم بهتر از هرگز نرسیدن بود یا۰۰۰

من دیر رسیده بودم۰۰۰

جنون

  • ۰۳:۲۸

حتما قبل از اینکه بچه م به سنی برسه که بخواد وارد جامعه بشه و با مردم تعامل داشته باشه لازمه یه نکته رو حتما بهش بگم ۰۰۰

اینکه فکر نکن دیوانه همون کسیه که توی تیمارستان بستریه و تو میدونی که دیوانه س و از ظاهرش معلومه ، خیلی وقتا پیش میاد آدمایی رو میبینی که ظاهرشون شبیه آدمای معمولیه ، شاید هم خیلی بهتر از بقیه آدما به نظر بیان ولی وقتی بهشون نزدیک بشی میفهمی اونا از هر دیوانه ای دیوانه ترن و فقط بیماری های روانیشون رو پشت ظاهرشون قایم کردن ۰ مبادا از این دیوانگان به ظاهر عاقل ضربه بخوری ۰۰۰

دلتنگیِ عجیب

  • ۱۶:۵۵

همیشه دلتنگی واسه من فقط یه کلمه نبوده که بخواد یه حالت روحی رو وصف کنه۰

من از وقتی یاد دارم هروقت دلتنگ کسی یا چیزی میشدم به معنای واقعی کلمه با تمام وجودم دل تنگی رو حس میکردم۰

دلتنگی برای من جدا از حال روحی ، حال جسمی هم داره ، بماند بخشی که مربوط به چشم و اشک و ۰۰۰ میشه ۰ میخوام بخشی که مربوط به همون دل تنگی میشه رو بگم۰

دلتنگی واسه من واقعا دل تنگی رو معنی میده و هربار که دلتنگ میشم انگار از درون یه چیزی ، یه نیرویی داره به قفسه ی سینه م فشار میاره انگار قلبمو فشار میده ، انگار از درون فشار رو واقعا حس میکنم و حس خفگی میده بهم گاهی۰

نمیدونم همه ی آدما این شکلین یا فقط منم که این شکلیم ولی خب خواستم بگم اصلا حس خوبی نیست ۰ امیدوارم هرچیز و هرکسی که امکان داره روزی دلتنگش بشیم همیشه در دسترسمون باشه :)

خواب های بی انتها

  • ۱۱:۵۹

وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست ، دیر خوابیدن های شبانه و دیر بیدار شدن های روز ، تنها انتقامیه که میتونم از زندگی بگیرم۰۰۰

بالاخره یه راهی پیدا میکنه۰۰۰

  • ۲۳:۲۰

امشب خواستم بیام‌ بگم به یه نتیجه رسیدم ۰۰۰

خواستم بگم تو این سالها فهمیدم که درد و رنج هایی که روح آدم هارو آزرده میکنه ، واسه هرکسی یه جوری راهی پیدا میکنه تا نمود پیدا کنه۰۰۰

واسه یکی داستان میشه توی نوشته هاش ، واسه یکی شعر میشه روی لب هاش ، واسه یکی غم میشه تو چهرش ، واسه یکی خشم میشه تو رفتاراش ، واسه یکی هم بغض میشه تو صداش۰۰۰

خواستم اینارو بگم که این آهنگ چاووشی به اسم خوزستان رو شنیدم که مثل یراحی جنگ زده های خوزستانن و دغدغه شون هنوز خوزستانه و این آهنگ هر کلمه ش دردهایی رو فریاد میزنه که سالها با خودشون حمل کردن و حالا نمود پیدا کرده۰۰۰



+ بارها شده شخصیت کسی رو دوست داشتم و به نظرم یه جور خوبی متفاوت از انسان هایی با دغدغه های روزمره بوده و بعدها که بیشتر شناختمش فهمیدم این رشد روحش بابت رنج های گذشته ش بوده ، هرکسی به نحوی۰۰۰

تحولات عظیم + آهنگ دلبر

  • ۲۳:۱۷

یه چیز خوبی که توی خلقت وجود داره به نظرم همین قدرت تفکریه که به انسان داده شده۰مثلا خود من هرسال هی حس میکنم چقدر عوض شدم ، چقدر تجربه کردم ، چقدر پخته تر شدم ۰اصلا گاهی یادم میوفته به چندین سال قبل با خودم میگم دختر چقدر تفکرات و عقایدت عوض شده چقدر به خیلی چیزا ایمان داشتی که حالا حتی قبولشون نداری و خیلی چیزای دیگه۰

من خوشحالم که انسان این قدرت رو داره که بتونه چندسال بعد محکم وایسه بگه من فلان زمان ، فلان طور فکر میکردم و اشتباه میکردم ۰حداقلش بتونه توی خلوت خودش به خودش بگه چه خوب شد بزرگ شدی و دیگه اشتباهات گذشته ت رو تکرار نکردی۰چه خوب شد فلان جا سرت به سنگ خورد تا پاشی و راه درست رو پیش بگیری و ۰۰۰

+یکی از لذت های بزرگ زندگی به نظرم آرامش بعد از طوفانه۰زمانی که از همه ی بحران هایی که فکر میکردی راه نجاتی ازشون نیست عبور کردی و یادشون بیفتی بگی چقدر خوب شد که تموم شد۰چقدر خدا رحم کرد که گذشت و من هنوز اینجام و تونستم از بحران جون سالم به در ببرم :)




Exam time

  • ۰۲:۵۲

 ماه های آخر که واسه کنکور میخوندم یه تصویر انیمیشن از خودم داشتم توی ذهنم که واسه زندگیمم گاهی صدق میکنه۰

یه جاده س و یه آدم که داره از سمت چپ تصویر به سمت راست تصویر توی جاده میدَوه آروم و خوشحاله بعد یهو یه مانع میاد جلوش تلپی میوفته زمین و درحالی که زانوش زخم شده باز پا میشه و ادامه میده۰یهو دوباره یه چیزی همینجوری با باد میاد میخوره بهش باز جای دیگه بدنش زخم میشه ۰ چندین بار از این مانع ها سر راهش میاد و ضربه میخوره ولی باز این ادامه میده به دویدن در حالی کلی جای زخم روی بدنش هست ولی دیگه خوشحال نیست۰دردشو میشه توی چهره ش دید ولی همیشه خیره س به روبرو و مسیری که باید طی کنه تا به هدفش برسه۰ 

پایانش رو هنوز نساختم۰

Designed By Erfan Powered by Bayan