بوبک

Hope Never Quits

لوس خانوم :دی

  • ۰۰:۲۰
از اونجایی که من تا چندسال پیش خیلی لوس تشریف داشتم و وقتی خانواده بهم میگفتن فلان کار رو انجام بده و ۰۰۰خیلی وقتا ناز میکردم و میگفتم خسته م و ۰۰۰:)))
پدرجان یه وقتا سر به سرم میذاشت به شوخی دوتا جمله رو گاهی میگفت و من بعد بابا هروقت از فامیل اتفاقی این جمله هارو بشنوم هم یاد بابا میوفتم هم کلی میخندم :))
اولیش اینه :از قول منم بگو رفیقمم سوخت
درست ماجراش یادم نیست ولی انگاری دوتا دوست معتاد بی جون :دی بودن وسط آتیش گیر میوفتن بعد یکیشون هی با اون صدای معتادگونه میگه سوختمم سوختمم ۰بعد اون یکی دوستش میگه از قول منم بگو رفیقمم سوخت :))) 
دومیش اینه : تو بِدَم ، بمیر و بِدَم 
که ماجراش اینه:
پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت: "دم آهنگری را بدم!" شاگرد مدتی ایستاده، دم را دید، خسته شد؛ گفت: "استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم؟" استاد گفت: "بنشین" 
باز مدتی دمید و خسته شد، گفت: "استاد! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم!" گفت: "دراز بکش و بدم"؛ بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت: "استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم؟" 
استاد گفت: "تو بدم، بمیر و بدم".:)))

آدمِ گشنه

  • ۱۳:۲۲

همیشه وقتایی که سر غذا خوردن اذیت میکردم که اینو نمیخوام و اونو میخوام و ۰۰۰ پدرجان میگفت آدمِ گشنه سنگم میخوره و منم اصلا به حرفش اعتنا نمیکردم ولی از زمانی که دانشجو شدم کاملا به حرف پدر جان ایمان آوردم ۰باشد که رستگار شوم :))

 + دیروز تولدم بود ۰ روزی که واسه من مقدسه از بچگی ۰ صبحش حالم خیلی بد بود و کم مونده بود از درد جسمی گریه کنم ولی با حال بد و قرص رفتم دانشگاه و سرکلاس خوب شدم و طرفای ۷ونیم عصر رسیدم خونه در حالی که به شدت خسته بودم و با سفارش قبلی خودم پیتزا درست کردیم و به زور برادرو فرستادم کیک بگیره بعد یادش رفت شمع بخره بعد دو ساعت برادرو به زور فرستادم شمع بخره :/

شماهارو واسه تولداتون سورپرایز میکنن؟ اف بر شما نامردا :)))

کاردستی

  • ۰۱:۴۳

دبستان که بودم عاشق ساختن کاردستی بودم۰عاشق وقتایی که با بابا میرفتیم مغازه ی خرازی و کلی انواع رنگای کاغذرنگی و مقوا و گواش و ابرنگ و قلم مو و ۰۰۰ رو واسم میخرید۰منم مینشستم به درست کردن و ساختن۰عاشق ساختن چیزای جدید و رنگی بودم۰همیشه ظهرا مینشستم پای یه برنامه که شبکه دو میداد و یه آقای سیبیلو کاردستی درست میکرد و منم درست میکردم همون روز و یکی دوسال بعدشم یه شبکه آلمانی برنامه کودک میدیدم که آموزش کاردستی های پیشرفته تر میداد و منم عاشقانه نگاه میکردم و درست میکردم و مقداری هم آلمانی یاد گرفته بودم حتی۰یه ماکت مشابه اژدها بود چندین روز طول کشید ساختنش با چسب چوب و کاغذ و فرم دادن چهره ش و در آخرم رنگ آمیزیش ۰ترسناک بود ولی من دوسش داشتم اما چندوقت بعد انداختنش مثه خیلی از کاردستی های دیگه م۰اون وقتا مثه الان نبود که خانواده ها بچه هاشونو تشویق کنن۰شایدم من اینجور بودم ولی کاش واسم نگهشون میداشتن تا حس نکنم کارم بیهودس۰وقتی تو راهنمایی یه ماکت خوشگل خونه مزرعه درست کردم و دادم واسه نمایشگاه مدرسه و اونا خرابشو تحویلم دادن واقعا غمگین شدم۰بعد ازون تاریخ دیگه این کارمو کنار گذاشتم۰با وجودی که هنوزم این چیزارو دوس دارم ولی حس میکنم دیگه بی فایدس۰۰۰

  • ۶۱

از گذشته همین مارا بس۰۰۰

  • ۲۲:۴۶

از گذشته همین ما را بس که آقای پدر مثل همیشه توی اتاق نشسته باشد و رادیوی کوچکش را دم گوشش گرفته باشد ، رادیو فردا باشد و اندکی صدای موسیقی به گوش برسد ۰۰۰

  • ۳۴

به یاد پدرجان

  • ۱۷:۲۷

به یاد پدرجان که با این موسیقی هم خوانی میکرد۰۰۰

محمدرضا شجریان - مرغ سحر


روحت شاد :)

دخترم

  • ۱۰:۲۴

امروز وقت رفتن به سمت ایستگاه اتوبوس ، از کنارم صدای مرد مسنی رو شنیدم که گفت : ساعت چنده دخترم؟

من سرم رو چرخوندم سمتش و چهره ی مهربون یک مرد مسن که از آفتاب پوستش سوخته بود و عرق ریزان بود و آفتاب چشم هاش رو آزار میداد رو دیدم چندثانیه نگاهش کردم و قلبم لرزید و نگاه ساعتم کردم و بهش گفتم ۰

مردهای مسن شهر لطفا به من نگویید دخترم۰۰۰

  • ۴۷

استشمام سم کشنده س؟ :دی

  • ۱۸:۰۳

یه تابستون بود.همراه بابام رفته بودم خونه قدیمی مون .مستاجر رفته بودو بابا واسه سرکشی خونه میخواست وسایلو چک کنه برا تسویه حسابو...

منم راهنمایی یا دبستان بودم اومدم باهاش بالا و همینطور که اون مشغول بود رفتم دره کابینتو باز کردم دیدم  یه دبه ی پلاستیکی ماته دربسته هست که مشخص بود پر از یه پودره .از کنجکاوی فوری درشو وا کردم(نمیدونم دقیقا میخواستم چیو کشف کنم:دی)یک دفعه یه بوی تیزی رفت توی نفسم که سوزشو تا ته ریه هام حس کردم.فوری درشو بستم و با ترس رو به بابا گفتم :بابا این چیه اینجا گذاشته س؟

بابا:این سمه خطرناکه درشو وا نکنیا...

من::////////

خلاصه تا چند دقیقه خیره شدم بودم به اون پودره و هر لحظه منتظر بودم یه بلایی سرم بیاد:))))

بخشی از حرف هایی که درونم هست رو اینجا مینویسم...

Boobakjan اینستاگرام
T.me/boobakjan کانال تلگرام
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan