بوبک

Hope Never Quit

ای دل ای دل

  • ۰۲:۱۵

امشب اتفاقی شنیدن یه مداحی وقتی دلم گرفته بود یهو منو برد به چندسال قبل۰۰۰به همون زمانی که شب های قدر و روزای محرم با مامان میرفتم مسجد و مراسم های عزاداری زمانی که هنوز درک درستی از عاشورا نداشتم و انقد درگیر این دنیا نشده بودم۰انقد دنیا مجبورم نکرده بود گاهی بد شم و گاهی از خودم بدم بیاد۰اوج خلافم بدحرف زدن با خانواده م بود۰۰۰و اوج غمم جراحی پیش رو بود که واسش زار میزدم۰۰۰

امشب کاش برمیگشتم به اون زمان خودمو توی چادر میپیچوندم تکیه میدادم گوشه ی مجلس و توی تاریکی با همین نوحه زار میزدم و اشک میریختم۰۰۰

یا حسین خودت هوامو داشته باش من هنوزم دلم واست میلرزه ۰امشب باز اشکم واست جاری شد۰۰۰

+نوحه رو توی کانالم گذاشتم

  • ۱۰

ماجراهای اتوبوس واحد ۲

  • ۰۰:۴۷

پیرو پست قبل (اینجا

یعنی شما آقایون واقعا فکر میکنید چون عینک آفتابی زدید آدم نمیفهمه دارید دید میزنید و چه بسا زل زدید به خانوما ؟!!!

+خانمای عزیز توی فرهنگ شهرنشینی چیزهایی وجود داره به اسم صف و رعایت حقوق دیگران که وجدانن چیزای خیلی خوبین۰مثلا اینکه وقتی اتوبوس اومد شما میتونی آرام سوار شی و اجازه بدی قبلش اونایی که سوار اتوبوس بودن پیاده شن نه اینکه اجازه ندی کسی پیاده شه خودتو پرت کنی رو پله ها و با آرنجت بکوبی به مردم و هل بدی بقیه رو به اطراف و همزمان با پاهاتم بکوبی رو پاهاشون که بتونی بشینی فقط به خاطر هزار تومن تفاوت قیمت تاکسی و اتوبوس :/ 

+خانمای عزیز اگر دقت کنید هر صندلی از صندلی بغلی جدا هست و اینکه شما میشینی و خودتو پهن میکنی و نیمی از صندلی جفتی رو توسط دست و پاهات اشغال میکنی و هی آرنجتو میکوبی تو دل روده ی آدم اصلا انصافانه نیس۰۰۰

+با تشکر از اتوبوس واحدهای داغون و له و بدون تهویه مناسب ناوگان اتوبوس رانی کلانشهر اهواز :/

+خدایا یا پولدارم کن که با ماشینم جا به جا شم یا اتوبوسای این شهرو بی آر تی کن یا اصلا اتوبوساشو نابود کن انقد حرص نخورم :/  :(((  

  • ۱۰

اولین بارون

  • ۱۵:۴۹
اولین بارانِ امسال هم باریدن گرفت۰۰۰
  • ۱۳

امروز

  • ۲۱:۳۴

امروز باید ثبت بشه به عنوان یه روز خوب و عجیب که در کمال ناباوری بعد از حدود سه ماه و اندی صدای عزیز جان رو بشنوم و ظهرش برای اولین بار حس کنم از شدت سر درد سرم داره منفجر میشه و بالا آوردن و ۰۰۰و هنوز سردرد دارم اما با کپسول بهترم ولی اینا باعث نمیشه امروزو یه روز خیلی خوب حساب نکنم چون اولش خیلی خوب شروع شد :)

+تورو خدا فقط ظاهر آدما رو نبینین و فکر کنین چقد اوضاعش خوبه۰۰۰شما از دل آدما خبر ندارین۰۰۰

  • ۱۵

امشب

  • ۰۲:۲۸

میدونی چرا اینجارو دوس دارم؟چون میتونم حرفایی که توی ذهنم میمونه و گاهی نمیتونم با کسی بیانش کنم رو اینجا بنویسم۰حرفایی که اینجا نوشتم شاید بعضیاشو خانوادمم ندونن۰مثه امشب۰امشبی که سورپرایز شدیم و خانواده بابا جشن گرفته بودن ، میرقصیدن ، خوشحال بودن و من گاهی میخندیدم ، دست میزدم ولی ته قلبم غم بود چون این جمع بدون بابا برام عذاب آوره همیشه۰باید بین جمعیت بابارو ببینم که داره با خانوادش شوخی میکنه میخنده ، ذوق میکنه ولی وقتی نیست وقتی جای خالیشو میبینم نمیتونم از ته دل خوشحال باشم۰نمیتونم۰۰۰

  • ۱۴

آبانِ زیبا :)

  • ۰۷:۰۶

آبان ماه رو شروع میکنم با این شادی که یه ماه دیگه از ماه های انتظار هم گذشت و اگه خدا بخواد فقط یک ماه و اندی دیگه مونده و دیشب خوشحالانه میگفتم که بالاخره مهر هم تموم شد ، با همه ی سختی هاش تموم شد :)

صبح که از خونه خارج شدم باد سرد پاییزی هم این خوشی رو افزون تر کرد۰

+مرسی خدا :*

  • ۱۴

سورپرایز قشنگ یا هدیه ی خدا :)

  • ۱۶:۴۲

از دیشب حال و حوصله نداشتم و با وجود اینکه ساعت گذاشته بودم واسه صبح ولی برخلاف همیشه بیدار نشدم و مامان دیرتر بیدارم کرد۰نتونستم صبحانه بخورم زیاد از گلوم پایین نمیرفت۰یه قاشق شکلات گذاشتم دهنم و لباسامو پوشیدمو رفتم۰میدونستم دیرم شده اما برام مهم نبود۰تهش مگه میخواست چی بشه که الکی استرس بگیرم۰ایستاده بودم توی مسیر دوم منتظر اتوبوس۰اتوبوسی که دیر کرده بود و همه منتظرش بودن ۰ اتفاقی دوست صمیمی دانشگاه قبلیم رو بعد از حدود ۴سال دیدم :)عجیبه که دوتامون دیرمون شده بود و همین سبب دیدارمون شد۰۰۰دوتامون کلی ذوق کردیم کلی گفتیم خندیدیم و اتوبوس که اومد دوتایی سوار شدیم و مسیرمون تا یه جایی یکی بود۰اون میگفت خوب شد که رفتی ولی من مجبور بودم اینجا بمونم۰از اون روزهای خوشی که باهم داشتیم گفتیم از خنده های همیشگیمون که از شدت خنده شکمم و فکم درد میگرفت و به اندازه ی همین ۴سال من دیگه اونقدر از ته دل نخندیدم۰از سوژه هامون گفتیم که حالا رفته بودن ازونجا و خیلی چیزای دیگه۰بهم گفت چقد لاغر شدی قبلا صورتت تپل تر بود منم خندیدم گفتم فشار زندگیه دیگه ۰اونم گفت آره منم دقیقا وسط فشارهام و کاملا درک میکنم چی میگی و دوتایی خندیدیم۰عوض نشده بود و هنوز خودش بود۰بهش گفتم هنوزم برای رفتن به دانشگاه از وسط ماشینا میری؟گفت آره دیر میشه از پل عابر برم۰گفتم مواظب خودت باش من هنوزم وقتی میبینم اونجارو استرس میگیرم از سرعت ماشینا توی اتوبان۰گفت بیا ببینمت منم گفتم حتما خبرم کن۰اون زودتر پیاده شد و من موندم و حال خوشی که خدا بهم هدیه داده بود وقتی حالم خوش نبود۰ممنونم خدا :)

  • ۱۳

ذهن من

  • ۲۳:۲۴

ذهن من بعضی وقتا مثه این بچه های لجوج میشه که هی میخوای نگهش داری یه کار کنه بعد هی دست و پا میزنن تا ولشون کنی برن کاری که دوس دارن انجام بدن۰۰۰حالا حکایت حالای منه که تا ۶عصر دانشگاه بودم و حالا ذهنمو نشوندم پای جزوه بیوشیمی هی بهش میگم آخه قربون برم فدات شم دخترم تصدقت برم زیاد که نیس دو سه صفحه س بشین بخون تموم میشه برو بخواب و از ساعت ۹تا الانی که ۱۱ باشه هی میره تلگرام میخونه آهنگ گوش میده هی چشماشو میماله که گولم بزنه خوابم میاد و من میدونم تا بره تو رختخواب خوابش میپره و من مدام دارم باهاش کلنجار میرم و در آخر که میبینم مهربونیام بی فایده س تهدیدش میکنم میگم ببین فردا استاد میپرسه نخونی بپرسه ازت ضایع میشی آبروت میره اصلا به من ربطی نداره۰۰۰ذهن منم لب و لوچه شو آویزون میکنه و در حالی که نگاه غمگینش به منه میگه خب باشه ولی اصلا دوست ندارم اه اه اه :))))))

  • ۱۴

ترتیب ذهنی

  • ۲۱:۵۰

از بچگی یادمه برخلاف داداشام خیلی منظم و مرتب بودم۰یادمه انگار یه جور نظام توی ذهنم حس میکردم که باید همه چیز رو دسته بندی و مرتب کنم تا بهتر بتونم بهشون دسترسی داشته باشم و این کار حس خیلی خوبی بهم میداد۰

یادمه دبستان بودم لباسای کشومو میریختم بیرون و همه رو تا میکردم و هر مدل لباس رو یه جا میچیدم۰این دسته بندی کردن رو توی وسایلم هم داشتم ۰چندسالی میشد که ذهنم آشفته بود و به طبع نظم طبیعی من هم کمتر شده بود و الانشم خیلی وقتا مثله حالا لباسامو و وسایلم آشفته دورم ریخته شده و وقت ندارم مرتبشون کنم ۰

این دو سه هفته بعد از مدتها تونستم  آهنگ ها و ویس های گوشیم رو دسته بندی کنم تا توی هر مودی که بودم و بعضی موضوعات خاص رو راحت تر پیدا کنم و حالا میبینم من ۲۹دسته درست کردم !!!واقعا شگفت انگیزه:)))

حالا من یه عادتی هم دارم که چیزایی که خوشم میاد رو جمع میکنم از اسم کتاب خوب و آهنگ خوب و متن خوب و ۰۰۰حالا که علم پیشرفت کرده!!توی تلگرام اینارو واسه خودم فوروارد میکردم ولی میبینم انقدر دارن قاطی پاتی میشن که نمیشه پیداشون کرد برا همین تصمیم گرفتم یه کانال بزنم برای خودم و اینارو مرتب تر بذارم اونجا و گذاشتن آهنگایی که دوس دارم اونجا واسم راحت تره۰۰۰مخلص کلام گفتم شاید کسی اینجا دوست داشت اونجا عضو شه آدرسشو بذارم اینجا : myhopeir@

  • ۲۱

آلرژی پاییزی :/

  • ۱۳:۲۱
توی شهر ما یه بازه ی زمانی وجود داره بین آغاز پاییزو خوب شدن هوا و بارش اولین بارون و دقیقا همین بازه ی زمانی آغاز آلرژی منه :/
پارسال که از اواخر شهریور تا اوایل آبان من آلرژی داشتم حالا باز خداروشکر امسال تازه دو سه روزه اینجور شدم و همه علایم خارش بینی و چشم و آبریزش بینی و تب رو همزمان تجربه نمیکنم ولی باز هم نمیدونم پاییزو دوست بدارم یا ندارم؟ :/
  • ۱۶
۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Erfan Powered by Bayan