بوبک

Hope Never Quits

سکوت

  • ۱۲:۳۸

توی محوطه ی دانشکده نشسته بودیم و یکی از بچه ها یه بیت شعر رو توی کتابش نشون داد که انگار کسی واسش نوشته بود.

 یکی دیگه از بچه ها بقیه ی شعر رو از حفظ خوند و با ذوق گفت: میدونین چرا این شعر رو بلدم؟ چون مامانم عاشق بوده و از بچگی این شعر رو واسم میخوند.

 یکی دیگه از بچه ها گفت: عه مامان بابات عاشق بودن؟ یهو دختره قیافش جدی شد، گفت: نه سنتی ازدواج کردن.

همه لال شدیم و هر کسی به نقطه ای خیره شد...

  • ۳۲

دلم میخواد...

  • ۰۰:۳۷

داداش داشت محاسبه میکرد که ما بعد از مرگمون تا چه زمانی کسی وجود داره که به یادمون باشه و واسمون فاتحه بفرسته و من به این فکر میکردم که اگر هیچ وقت ازدواج نکنم نهایت خوش بینانه تا صدسال توی دنیا در یاد کسی باشم و بعد از اون، دنیا هیچ اثری از من نخواهد دید. اصلا معلوم نیست وبلاگ و صفحه های مجازی هم چه بلایی سرشون میاد وقتی سالها بی استفاده بمونن شاید این ها هم تصاحب بشن نمیدونم ولی خب جالب میشه اگر آیندگان بیان و وبلاگ های ما رو بخونن...

وقتی میون جمعیت راه میرم به این فکر میکنم که فرض کن تموم این آدما بلاگر بودن و کانال داشتن و پیج جذاب اینستا داشتن و هر کدوم جذابیت خاص خودشونو داشتن. اونوقت میتونستی همشونو فالو کنی؟ نمیتونستی. تو همیشه تعداد زیادی از زیبایی های دنیا رو از دست میدی و انتخاب میکنی با دنیاهای خاصی زندگی کنی و بخونی و ببینیشون ولی خب همینا همین رفاقت های وبلاگی و مجازی همشون با یه پیج شروع شد که اگر تو اون ساعت و لحظه اتفاقی گذرت به اون صفحه نمی افتاد هیچ وقت با اون تفکر و آدم آشنا نمیشدی و رفاقتی هم شکل نمیگرفت. اسمش چیه؟ قسمت؟ تقدیر؟نمیدونم ولی هر چی که هست همین لحظه حس میکنم وبلاگ ها و کانال های جذابی وجود دارن که من نشناختمشون و عمر و زمان محدود من اجازه ی آشنایی با این همه آدم رو نمیده...

حقیقتا توی دورانی از زندگیمم که دلم نمیخواد با آدمای جدید رفاقت کنم. دیگه حس میکنم انقدر خودمو واسه همه شرح دادم دیگه زیادی واسه خودم تکراری شدم. حس میکنم همینا که هستن بسه. حس میکنم دیگه زیادی خسته شدم و حوصله ی معاشرت هم ندارم. دلم میخواد برم مثلا تو یه مزرعه تنها با گاو و گوسفند و مرغ و... زندگی کنم و هیچ حس تعلقی به هیچ جا و هیچ کسی نداشته باشم. دلم خیال راحت و آرامش محض میخواد..

  • ۳۰

شب چرا می کشد مرا؟!

  • ۲۱:۲۷

ساعت از ده شب گذشته بود و داشت به یازده نزدیک میشد. من و مامان کارمون توی بازار طول کشیده بود و دیگه خیابونا نسبتا خلوت شده بودن. من درست جایی بودم که ده ساعت قبل توی روشنی و شلوغی روز بودم ولی وحشت کرده بودم. استرس گرفته بودم و عصبی شده بودم. از نظر من آدما توی شب ترسناک میشن. نگاه آدما وحشی میشه و دلم میخواد هرچه زودتر به اتاقم پناه ببرم. امن ترین راه یعنی اتوبوس واحد دیگه نبود. ساعت از ده گذشته بود و تاکسی های اون خط فقط دربست میبردن و این هم منو میترسوند. خواستم اسنپ بگیرم ولی بعد از چندین بار که ماشینی قبول نمیکرد، یه نفر قبول کرد و خیالم راحت شد ولی دو دقیقه بعد زنگ زد که من خیلی دورم لغوش میکنم دوباره بگیر. دوباره ترس و استرس و خلوتی شب حالمو بد کرد. مامان میگفت نترس من باهاتم ولی درد کمر و پاهام عصبی ترم میکرد و فقط دستامو مشت کرده بودم تا بتونم دردو تحمل کنم چون این مجازات روزهایی بود که از صبح زود تا شب راه میرم و هیچ استراحتی نمیکنم پس باید بی صدا تحمل میکردم. صدای دکترم توی گوشم پیچید که اگر کاری کردی که باعث شد کمرت درد کنه ادامه ش نده و من به درد استخوانای دنده ی راستم فکر میکردم که حالا توی این شرایط هیچ کاری از دستم برنمیاد. باد سرد بهم میخورد و سردم شده بود. دستام یخ کرده بود و برگشتم به آبان سه سال پیش، به زمانی که حوالی نه شب توی تهران کنار خیابون، نزدیک به نیم ساعت توی سرما ایستاده بودیم تا توی ترافیک اون وقت شب، یه ماشین حاضر شه ما رو از مطهری ببره جردن برای mri. اون زمانم کنار خیابون سردم شده بود. داشتم میلرزیدم و بغضم گرفته بود توی اون غربت شب...

 اینبار گفتم پنج دقیقه بریم تا میدون مرکز شهر احتمالش بیشتره اسنپ قبول کنه و اونجا یه پیرمرد توی ایستگاه نشسته بود و چند صندلی اون ور تر یه خانم حدود سی ساله نشسته بود که نگاهش به گوشیش بود و انگار منتظر کسی بود که وقتی رسیدم اونجا دیدم یه ماشین شاسی بلند که دو تا پسر جوون توش نشستن، ایستادن کنار جاده با ماشین روشن واسش بوق میزنن و هی نگاهش میکنن که یعنی بیا سوار شو و دختر هی نگاهشو میدزدید و اخم میکرد. یاد تنهایی های خودم افتادم و به مامان گفتم چند صندلی اون ور تر نشستیم. نباید تنهاش میذاشتم. این بار اسنپ گرفتم و یه ماشین قبول کرد که حدود ده دقیقه راه بود تا برسه. پسرا اینبار یه نگاهی به ما کردن و باز داشتن به دختر نگاه میکردن. دیگه بوق نمیزدن. سه دقیقه ای موندن و بعدش گاز دادن رفتن. چند دقیقه بعد اومدن دنبال دختر و رفت. ما موندیم‌ تنها.

توی نقشه دیدم که ماشین جای نزدیک شدن به ما داشت دور میشد. زنگ زدم بهش و در دسترس نبود. داشتم توی دلم با اون حجم از فشار روانی و جسمی به زمین و زمان فوش میدادم. ده دقیقه بعد راننده زنگ زد که کجایین؟ بهش گفتم و چند دقیقه بعد که رسید ایستاد و تا خواستم بهش برسم گاز داد رفت اون سمت میدون و زنگ زد. گفتم خب وایسا ما بیایم با عصبانیت گفت نمیخواد بیای فقط توی جاده وایسا، توی جاده وایسا و گفت ایششش و قط کرد. ازش بدم اومد. ایستادیم کنار جاده ولی بیست متر عقب تر ایستاد و حاضر نشد بیاد جلوی ما. رفتیم سوار شدیم که گفت من پایین تر اشتباهی یه نفر دیگه رو سوار کردم وسط راه پیادش کردم اومدم. بعدش کلی غر زد که این مسیر هزینه ش کمه. هی داشتم عصبی تر میشدم. نزدیک خونه بهش گفتم بپیچ چپ بعد فکر کرد میگم بره توی زمین خاکی که میخوان خونه بسازن :| و یهو با پرخاش گفت من تو خاکی نمیرم اصلا پول نمیخوام پیاده شین. مدام داشت عصبانی ترم میکرد. رسیدیم خونه. توی نظرسنجی بهش یه ستاره دادم و رفتار نامناسب رو علامت زدم تا یکم دلم خنک شه. ساعت داشت نزدیک دوازده میشد. بغض داشتم. نمیتونستم لباسامو عوض کنم. رفتم تو اتاق فقط دراز کشیدم تا بلکه یکم آروم بگیرم...

  • ۳۰

شخص سوم

  • ۱۵:۵۴

نمیدونم بقیه آدما هم اینجورن یا نه ولی من خیلی وقتا وقتی به گذشته برمیگردم، خودمو از نگاه شخص سوم میبینم. مثلا خودمو میبینم که داره اون روزا رو میگذرونه و حواسش به دوربین شخص سوم نیست. میخنده، گریه میکنه، غصه میخوره و...

من تو زمان آینده هم خیلی وقتا از نگاه شخص سوم به خودم نگاه میکنم. البته که عهد کردم تو آینده خیلی جولان ندم که پس فردا اگه نشد اونی که باید میشد زیاد غصه نخورم و بگم همین بود دیگه، راضی باش.

جدیدا زمان حال رو هم گاهی مشابه فیلم زندگی دوگانه ورونیکا میبینم. مثلا اون روز وقتی توی مغازه ایستاده بودم تا کارت دانشجوییمو پرس کنم وقتی به خیابون نگاه کردم، خودمو دیدم که شبیه تمام روزهای قبل با مقنعه و کوله ی سنگین از جلوی مغازه رد میشه. چشمش به کلمه ی پرینت شده ی پرس روی در شیشه ای مغازه میوفته و با خودش میگه باید یه بار بیارم کارتمو بعد یه سال بالاخره پرس کنم و رد میشه.

یه وقتایی که تنهام انگار خودمو از زاویه ی یه دوربین دیگه نگاه میکنم که یه دختر خسته ی کوله به دوش قدم میزنه و میره دانشگاه یا داره برمیگرده...

  • ۴۸

چراغ قوه

  • ۰۲:۴۹

راهنمایی که بودم یکی از فانتزی هام این بود که توی تاریکی و سکوت شب که همه خوابن و منم توی رخت خوابم هستم، نور بندازم و کتاب بخونم...

یه شب چراغ قوه رو برداشتم بردم زیر پتو و شروع کردم به کتاب خوندن غافل از این که نور چراغ از پتو رد میشه میوفته رو دیوار، اونم به چه عظمتی :)) نگم واستون دیگه که خانواده فکر کرده بودن دزد اومده داره با چراغ قوه خونه رو میگرده :)))

این پروژه که به شکست خورد منم تو همون فضا این بار کتابای شرت استوری انگلیسی رو میبردم زیر پتو و با نور گوشی میخوندم. خیلی سخت بود و دستم خسته میشد ولی خیلی این سبک از کتاب خوندن رو دوست داشتم :)

  • ۴۷

از سری مکالمات بچه های رشته ی ما

  • ۱۹:۰۷

- میکروب داری؟

+ نه ویروس گرفتم.

- عه؟ با کی؟

+ با پویا ولی پویا خوب نیست اصلا.

تصور کن یه نفر از یه رشته ی دیگه مکالمات ما رو گوش کنه، چی فکر میکنه با خودش؟ :دی

  • ۷۶

بارون...

  • ۲۲:۲۹

توی جغرافیا خونده بودم که ویژگی مناطق بیابانی بارش های کم و شدیده. اینجا بیابانی نیست ولی از وقتی یاد دارم خیلی کم پیش میومد بارون نم نم بباره. همیشه بارونا کم بودن و با شدت، اونقدری که خیابونا پر از آب بشن و نتونی شاعرانه زیر بارون قدم بزنی... 

آسمون اینجا شبیه آدماییه که کم پیش میاد گریه کنن اما اگه گریه کنن بدجور میبارن...

+صدای بارون رو توی کانال میذارم، اینجا نمیشه ویس گذاشت.


  • ۴۶

چهره های دوستانه

  • ۲۲:۰۰

یادم نمیاد این مطلب رو کجا شنیدم که میگفت بین آدما افرادی وجود دارن که در نگاه اول حس دوستانه به شما میدن و گاردی نمیبینین که بخواین فاصله بگیرین ازشون و به همین دلیل وقتی سوالی واستون پیش میاد مثلا فلان خیابون کجاست؟ ساعت چنده؟و... شما از اون افراد راحت میپرسین اما چهره هایی که گارد دارن رو ترجیح میدین که اینکارو نکنین...

حالا من نمیدونم دقیقا چجوری این رو آدم در یک نگاه حس میکنه ولی بارها شده سوالی داشتم و دیدم طرف چهره ش در نگاه اول یجور غیردوستانه س و رفتم سوالمو از اونی پرسیدم که دوستانه تره حس و نگاهش و همه ی این ها در شرایطیه که شما بار اول باشه اون افراد رو میبینین.

حالا من فکر کنم جزو همین افراد با چهره های دوستانه باشم چون حتی وقتایی که اخم دارم یا چهره م پوکر فیس به تمام معناس باز هم بارها شده وسط جمعیت میان سراغ من و سوال میپرسن. حالا اینکه ساعت چنده رو میتونم به اینکه من همیشه ساعت میبندم و اکثرا دیگه ساعت نمیبندن ربط بدم که پیش اومده تو یه روز بارها ازم توی سطح شهر ساعت بپرسن اما اینکه خیلی مواقع بقیه ی سوال ها رو هم وسط جمعیت میان سراغ من رو درک نمیکنم .

شما هم واستون پیش اومده؟ بگید ببینم :دی

  • ۴۳

واکنشِ من

  • ۱۶:۱۸

بعد از چند اتفاق دیگه حالا فهمیدم که واکنشم به شرایط استرس زا، ترک کردن و سکوت کردنه چون حس میکنم دیگه توان تحمل اون حجم از فشار روانی و استرس رو ندارم...

شبیه روزهایی که خونه پر از فامیل بود و چندروز بود پدرجان فوت شده بود. من مدام میرفتم توی حیاط روی سکوی سنگی مینشستم و به باغچه ی بابا خیره میشدم. به میخ هایی که توی حیاط بالای باغچه زده بودن تا پارچه های مشکی رو نصب کنن و پرت میشدم به یک ماه آخر سوم دبیرستان به روزایی که پدرجان مریض ولی روی پا بود اما حس مزخرفِ آگاه من هربار که میخواستم برگردم خونه، وقتی سوار سرویس مدرسه بودم درست سر پیچ قبل از دیدن خونمون چشاشو میبست و میگفت خدایا نکنه پارچه مشکی زده باشن، نکنه بابا طوریش بشه، من نمیتونما، خدا حواست به من باشه ها، من دیگه نمیتونم. بعد دوباره بر میگشتم به سه ماه بعدش و به میخ هایی که توی حیاط زده بودن نگاه میکردم. از اون زمان بود که فهمیدم دیدن ماه شب چقدر میتونه حالمو خوب کنه. همون عادت بچگی که تا توی فضای آزاد میرسیدم چشمام جای زمین، توی آسمون دنبال ماه میگشت و هربار که ماه کامل بود چقدر ذوق میکردم.

من اون روزا خبر نداشتم قراره چه روزها و سالهای سختی رو بگذرونم. چقدر حرف بشنوم، چقدر غصه بخورم، چقدر صبوری کنم، چقدر طاقت بیارم و چقدر توی آینه به زیاد شدن موهای سفیدم نگاه کنم... 

من دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی همیشه تمام تلاشمو کردم که هم خودمو هم بقیه رو نجات بدم.

من پرم از ترس، پر از استرس... دیشب وقتی بعد حدود یکسال اومده بودیم با سمی روی پل و توی شب به ماشینا خیره شده بودیم وقتی گفتیم ما به این بخشای زندگیمون فکر نمیکنیم، جدیش نمیگیریم وگرنه نمیتونستیم زندگی کنیم و بعدش تمام اون شب توی دوساعت نزدیک به ده بار از انسان نماها تیکه شنیدیم. اون مرد دعا فروش روی پل بعد از کلی التماساش و مرسی گفتنای ما که نمیخوایم یهو وقتی خواستم برم، ساعدمو گرفت و من شوک زده سکوت کردم و دستمو کشیدم و فرار کردم. وقتی اون پسر دوچرخه سوار با سرعت به سمتمون اومد تا بره روی پامون و من در لحظه پامو کشیدم عقب. وقتی تمام این روزها مردهایی از توی ماشین با فریاد حرفی میزنن و میخندن و میرن، وقتی از کنارم مردهایی رد میشن و حرفی میزنن و میخندن و میرن، وقتی روی پل دلم میخواست بزنم زیر گریه چون جای دست مرد روی دستم هنوز سنگینی میکرد، پر از بغض بودم و مدام تکرار میکردم حس بدی دارم فقط بریم بریم. تمام مدت به این فکر میکنم توی تمام این اتفاقا جرم من چی بود؟ گناه و اشتباه من چی بود که باید تحمل کنم، عادت کنم و دم نزنم؟ چون دخترم؟ چون اونا پسرن؟ چون قدرت دارن؟ از این جامعه که همچین مردنماهایی تربیت میکنه نفرت دارم. چرا من باید تحمل کنم وقتی نباید اینجوری باشه؟ چرا هیچ کس نیست بزنه تو دهنشون؟ چرا حتما باید یه مرد کنار من باشه تا کسی نتونه بهم تیکه بندازه و اذیتم کنه؟ چرا یه مرد باید باشه تا من بتونم آرامش داشته باشم؟ چرا...من هنوزم تو این شرایط سکوت میکنم، پر از بغض و استرس میشم و فرار میکنم...

آخر اون شب سمی رو بردم یه جای قشنگ و پر از رنگ، به آینه نگاه کردیم، خندیدیم و عکس گرفتیم تا طبق معمول به خودمون بگیم هرچقدر هم که زخم بخوریم، تهش راهی پیدا میکنیم تا حالمون رو خوب کنیم و لبخند بزنیم...

  • ۴۵

واتس رانگ وید یو؟

  • ۰۲:۱۵

هر آدمی اندازه ی خودش داستان داره...

یه روز نشستم و به خانوادم نگاه کردم، مقایسشون کردم با شخصیت رمان ها و دیدم تک تک اعضای خانوادم هر کدوم داستان خاص خودشونو دارن که شاید بعضی جاهاش از خیلی شخصیت های رمان ها هم جذاب تر باشه روایتش...

اصلا به نظرم هر کدوم از آدمای دنیا هرکدوم اندازه ی زندگیش روایت و داستان داره واسه تعریف کردن و تعریف شدن...

میدونی یه چیزی که فهمیدم اینه که هرکسی زندگی رو از زاویه دید خودش میبینه. مثلا هر چیزی برای هر نفر جدا از معنی عامش یه سری معانی و نشونه ها و خاطرات خاص به همراه داره...

فهمیدم که در مورد درد و رنج زندگی هم همین شکلیه که مثلا فرض کن یک نفر بزرگترین درد زندگیش وقتی بوده که مثلا کتابش پاره شده و دردی فراتر از این رو حس نکرده، اون شخص واقعا بزرگترین درد دنیا واسش همینه در صورتی که از نظر کسی که مثلا بیماری داشته بزرگترین درد دنیا بیماریش هست و پارگی کتاب یه غم سطحی و حتی مسخرس واسش ولی هر کدوم از این دو شخص به معنای واقعی کلمه بزرگترین درد زندگی خودشون رو تجربه کردن و اینجاست که قضاوت میاد وسط زمانی که ما خط کش برمیداریم تا بر اساس روایت های ذهنی و معیارها و دانسته های خودمون دیگران رو بررسی کنیم تا برچسب هر نفر رو بچسبونیم و دسته بندیش کنیم ولی ما هیچ وقت نمیتونیم جای کسی باشیم، تو ذهنش، توی قلبش، توی خاطراتش باشیم و بفهمیم حرف ها و حسش رو...

مثلا من بیام واسه شما داستان بگم که فلان و بهمان و صرفا یه تیکه ی کوچیک رو روایت کنم و برداشت ذهنی شما یه جاهایی برمیگرده به تجربه های زندگی خودتون و درک واقعیت ماجرا از حقیقت ماجرا تا روایت من تا برداشت شما هزار درجه نوسان میکنه.

ما هیچ وقت اونقدر کامل نیستیم که همه ی حقیقت و قوانین دنیا و انسان هارو بدونیم و جز خدا هیچ کس خبر نداره از همه چیز، پس یاد بگیریم تا چهارتا چیز یاد گرفتیم نشیم انا مع الحق و بقیه هیچی نمیفهمن و راه و تفکر من صد در صد درسته و هرکی خلافش بگه پس حالیش نیست. همیشه حتی یک درصد احتمال بدیم که شاید تفکر من اشتباهه. شاید من دانشم کمه یا غلطه شاید تمام چیز زیادی که از نظر خودم زیاد بلدم راجع بهش و کاملا به درست بودنش ایمان دارم شاید تمام حقیقت نیست. 

به فارسی ساده بخوام بگم، انقدر شاخ نشیم واسه همدیگه :|

  • ۷۲
۱ ۲ ۳ . . . ۲۹ ۳۰ ۳۱
بخشی از حرف هایی که درونم هست رو اینجا مینویسم...

Boobakjan اینستاگرام
T.me/boobakjan کانال تلگرام
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan