بوبک

Hope Never Quits

کانال تلگرام

  • ۱۷:۰۹

سلام

 توی پست قبل بچه ها لطف داشتن واسه کانال استقبال کردن منم کانالو ساختم و دارم ریز ریز چیزایی که دارم رو آماده میکنم که بذارم واستون ۰ امیدوارم که یه جای حال خوب کنی بشه :)

اینم آدرسش اینجا 

Boobakjan@

  • ۳۶

نظر شما چیه؟

  • ۱۸:۲۱

خب راستش من چند روزه دارم به یک ایده فکر میکنم که نمیدونم انجامش بدم یا نه ۰ کاملا بستگی به نظر شما داره که دلتون میخواد یا نمیخواد یا اصلا چند نفر حوصله ش رو دارن و۰۰۰

من یه سری متن های کوتاه دارم در حد چند جمله که اندازه ی پست گذاشتن نیستن چون اگه بخوام همچین کنم باید روزی چندبار پست بذارم یا کلی آهنگ قشنگامو دوست دارم واستون بذارم ولی انقد پروسه ی پیدا کردن آهنگو آپلود و پست کردنش طول میکشه وسط راه پشیمون میشم یا یه فیلم های کوتاه یا پادکست های قشنگی رو دوست دارم بذارم ولی بازم نمیشه ۰ الانم داشتم فکر میکردم درسته صدا قشنگ نیستم ولی شاید بتونم از این به بعد بعضی پست ها یا همه پست هایی که می نویسم وبلاگ رو ویسش رو کانال بذارم و ۰۰۰

حالا با همه این تفاسیر بگید ببینم نظر شما چیه و چه کسایی دوست دارن باشن چون از اونجایی که بنده لوس تشریف دارم اگه تعداد خیلی کم باشه رغبت نمیکنم و حالم گرفته میشه :| 

  • ۵۶

ما اهالی جنوب هستیم۰۰۰

  • ۱۸:۳۹

همیشه برایم عجیب بود که میگفتند پاییز فصل جدایی ها و فراق یار است۰ فصل زرد و نارنجی شدن و ریختن برگ های پاییزی۰۰۰

از وقتی که یادم می آمد، درختان خیابان های این شهر بیشترشان شمشاد، مورد، اکالیپتوس و نخل بودند ۰ زرد شدن برگ درختان و خش خش برگ های پاییزی در زیر پای عابران در کار نبود ۰ گیاهانِ ضعیف تر در تابستان از شدت آفتاب می سوختند ، خشک می شدند و می مردند ۰ بارها و بارها تصویر مردن گل ها و گیاهان باغچه به وقت آفتاب سوزان و بی رحم تابستان را دیده بودم و این یکی از دلایلی بود که تابستان های سوزان این شهر را دوست نداشته باشم ۰ تابستان هایی که همچون غولِ داغ و سوزانِ بی رحمی بیرون از در خانه منتظر بود تا مارا بسوزاند و ما هم ماه ها از ترسش در اتاق های خانه زیر کولرها پناه میگرفتیم و جز در مواقع نیاز از خانه خارج نمی شدیم۰ یادم هست در کودکیم روزهایی که فقط یک کولر گازیمان قدرت خنک کردن در برابر این گرما را داشت و ما همگی در یک اتاق میخوابیدیم تا خنک بمانیم ۰۰۰

تابستان های زیادی از عمرم را به خاطر گرمای بی حد این شهر از دست دادم ۰ راستش می شد بیرون بروم شبیه سالهایی که به عشق زبان انگلیسی خواندن تمام گرما و خیس شدن لباس هایم را تحمل میکردم ولی دیگر جسمم توان مقابله با این گرما را ندارد ۰۰۰ یا من ضعیف تر شده ام یا این گرما شدیدتر و شاید هم هر دو ۰۰۰ چندباری که در تابستان های داغ چند ساعتی بیرون رفتم و حالم بد شد به من فهماند که جسم من دیگر توانش را ندارد۰۰۰

من همیشه آمدن پاییز را دوست دارم چون نوید روزهای خنک را میدهد ۰ روزهایی که باران های تند می بارد و درخت ها و گل هایمان جان دوباره میگیرند ۰ روزهایی که میشود ما هم لباس های گرم و بافتمان را از کمدها بیرون بیاوریم و تصور کنیم که در یک شهر سردسیر زندگی میکنیم و شاید روزی بالاخره برای بار اول شاهد بارش برف و سفید پوش شدن شهرمان باشیم۰۰۰ 

من هوایِ بهاریِ پاییز شهرمان را دوست دارم وقتی خنکای نسیم به صورتم میخورد و امید دارم که به زودی باران ها از راه می رسند و باریدن را از سر می گیرند ۰۰۰

عجب!!!

  • ۱۷:۲۱
من و چند نفر دیگه توی آزمایشگاه شخصی استاد بودیم ۰ تایم استراحت بود ۰ من زودتر اومدم نشستم رو مبل و استاد هم روبرو سمت راست نشسته بود ، برگه هارو مطالعه میکرد ۰ بقیه داشتن تو اتاق بغلی صحبت میکردن که استاد ( استاد مذکور یک آقای حوالی چهل ساله هست و یه دختر ده ساله داره ) با لبخند نگاهم کرد گفت تو چرا انقدر آرومی؟ یکم سعی کن بیشتر حرف بزنی ، تو چشم باشی و ۰۰۰ از اون جایی که چندهفته قبل هم این حرفارو زده بود، اینبار خندم گرفت گفتم استاد بخدا من شخصیتم ارومه ولی اصلا مظلوم نیستم۰ اگر نیاز باشه حرف میزنم ۰۰۰ گفت ببین میدونم ولی نباید انقدر اروم باشی سعی کن وحشی باشی، خوی وحشی گری داشته باشی ( در این لحظه من از درون ترکیده بودم از خنده که دکتر داره این حرفارو بهم میزنه ولی از بیرون یه لبخند فقط رو لبم بود :)) )
گفت ببین توی جامعه ی الان نباید اروم بود ۰ باید وحشی بود تا بتونی کارتو پیش ببری و ۰۰۰
حدود نیم ساعت بعد وسط کارای ازمایشگاهی بودیم که یکی از دخترا یهو نیمه جیغی کشید تا بتونه سریع تر وسیله رو از یکی پسرا بگیره بعد استاد خندید نگاه من کرد گفت ببین ، یاد بگیر . پس فردا همین شوهرشو بیچاره میکنه :))
بعد از اتمام کلاس تا بند کفشامو ببندم یکم طول کشید واسه همین من و استاد و یکی از پسرا نفرای آخر بودیم توی آسانسور ۰ استاد پرسید با چی میری؟ گفتم اسنپ ۰ گفت آره مخصوصا ظهرا اینجا امنیت نیست و تاکسی ها هم امن نیستن و ۰۰۰۰ و حالا روی خبیث من میخواست مسخره در بیاره و گفتم استاد والا این اسنپم اعتباری نداره مارو بدزدن کسی نمیفهمه دیگه ۰ گفت نههه حداقل عکس و پلاک طرف میاد مطمئن تره ۰ گفتم اره خب ولی دیگه من با این وضع ناامنی خودمو سپردم به خدا :)) استاد کاملا باور کرد چهره ش غمگین شد۰ کم مونده بود بگه بیا خودم برسونمت خونتون :)) بعدش کلی گفت مراقب خودتون باشین :))

+ حالا سوالی که پیش میاد اینه که چگونه و چرا خوی وحشی گری خود را بیدار کنیم؟ آیا بیچاره کردن شوهر کار خوبیست؟  

عشق در یک نگاه

  • ۰۰:۰۵

توی دانشگاه دخترا نشسته بودیم حرف میزدیم که یهو برگشت گفت : ولی من به عشق در یک نگاه اعتقاد ندارم ، اصلا مگه میشه؟

لبخند زدم و نگاش کردم ۰ گفتم : ولی اولین بار که در آموزش واسه ثبت نام دیدمت ، عاشق خنده هات شدم :) 

طبق معمول لپاش قرمز شد. معلوم بود که ذوق کرده :)

چندروز پیش یهو بدون سلام و هیچی بعد چندهفته پیام داد : مهسا دلم واست تنگ شده :( وسط حرفامون یهو گفت : خیلی دوست دارم همیشه کلی حس خوب بهم میدی :)

آیدا داره خاله میشه و اینبار منم که با فهمیدنش کلی ذوق کردم :)

+ یکی از چیزایی که بابتش خداروشکر میکنم اینه که دوستامم توی ابراز احساسشون صادقن و ازونا نیستن که بگن من اهل ابراز نیستم و تو عمل مشخص میکنم و ۰۰۰ 

همدیگه رو از این حس های خوب محروم نکنیم :)

نون و سس آخه؟!

  • ۰۰:۲۴

حدود ۶ سالم بود فکر کنم ۰ تابستونا یه سری تفریحات نامعمول داشتن خانواده واسه سرگرم کردن من ، که الان یکیشو میگم واستون۰۰۰

داداش وسطی با رب و فلفل و این چیزا سس درست میکرد رقیق طور که مثلا دهنم نسوزه بعد یه بسته نون لواش هم میذاشت کنارش ۰

بازی ما این طور بود که داداش مینشست بین هال و پذیرایی بعد لقمه های کوچیک نون درست میکرد در حد یه بند انگشت میزد تو سس میداد بهم بخورم بعد من باید از زمانی که لقمه رو بهم میداد شروع میکردم به دویدن به سمت انتهای پذیرایی و در حالی دارم لقمه رو می جوم بدوم به سمت انتهای هال و بعد برسم به داداش تا لقمه ی بعدی رو بهم بده ۰ شاید نزدیک به نیم ساعت این روند ادامه داشت تا سس تموم‌ شه ۰ کلی هم ذوق میکردم با این بازی :| 

چه بازیه اخه برادر من ؟ من بچه بودم تو که نوجوان بودی ازت بعیده :))

هروقت یادش میاد غش میکنه از خنده :))

بازم از بازی های کودکیم میگم واستون :دی

+ مرسی از حرفاتون ۰ یه نفرم اومد گفت اخرین پست طنزت واسه سه ماه پیش بوده ۰ بعد من میگم از طفولیت درس و مدرسه دوست داشتم بگید نه :))

دانلودگونه ۳۲

  • ۲۲:۰۳



+ سینا حجازی - ستاره

قشنگ ترین کامنتی که خوندی؟!

  • ۰۱:۴۴

راستش من قشنگ ترین کامنت ندارم ۰ من تمام این سالهایی که وبلاگ نوشتم از همون ۱۶ سالگیم تا به حال با آدم های مهربونی آشنا شدم که بهم لطف کردن ۰ مثلا سالی که پدرم فوت شده بود نویسنده ی وبلاگی به اسم کوله پشتی با چنان صبوری واسه من کامنت مینوشت و منو اروم میکرد که خدا داند۰۰۰

یا اینجا هر وقت ناراحت بودم شماها بودین که با حرفاتون بهم لطف داشتین و حالمو خوب کردین که یادم بیاد هنوز دوستایی دارم که حرفامو میخونن و وقت میذارن تا باهام حرف بزنن ۰۰۰ 

خداروشکر همیشه ادم های مهربونی از طریق وبلاگ سر راهم اومده که توی دنیای واقعی خیلی کمتر داشتم از این افراد۰۰۰

 ولی یه کامنتی که بخوام بگم که دوسش دارم شاید عجیب باشه ولی کامنت خودم واسه پست اقای ابوالفضل بود که نوشته بودن اگر کسی بخواد خودکشی کنه چجوری سعی میکنین بهش کمک کنید و ۰۰۰

از اون جایی که من کلا نمیتونم همش جدی حرف بزنم بعد از این کامنت زدم به مسخره بازی که من خیلی خوبم و اینا :دی ولی حقیقت ماجرا این بود که من قبلا خودم تو همچین شرایطی بودم و هنوزم کم و بیش هستم ۰ واسه همین انقدر دقیق جزئیات و نکاتی که باید رعایت شه رو نوشتم ۰ راستش خودم چندبار این کامنت رو خوندم و بهش فکر کردم ۰ این تمام چیزی بود که من یه زمانی بهش نیاز داشتم ۰۰۰ 

با خوندنش به خودم میگم تو کی اینقدر بزرگ شدی که یاد بگیری این چیزارو که دیگه بلد باشی باید چیکار کرد و منتظر کسی نموند۰۰۰

کامنت بعدی هم که الان تو ذهنم هست کامنت دلژین جان هست که وبلاگش رو حذف کرده و یهویی بعد مدتها اومد و تو پست قبل گفت دلش واسم تنگ شده ۰ خیلیی بهم چسبید چند روزه ذوق کردم با همین جمله :دی


+ به دنبال پست بهارنارنج جان منم نوشتم :)

  • ۵۳

تحلیل داده ها

  • ۰۰:۱۰

میدونی یه چیزی رو من از دنیا یاد گرفتم اونم اینکه هیچی نمیمونه تهش۰۰۰

مثلا شده یه اتفاقی افتاده گفتم خب دیگه مهسا تمام شد ، تو دیگه در همین لحظه زندگیت تمام شد بشین واسه خودت عزاداری کن و این کارم کردم حتی ولی یه مدت که گذشته۰۰۰ حالا چند روز ، چند ماه یا چند سال یهو به خودم اومدم دیدم اون اتفاق گذشته ، تموم شده ، رفته ۰۰۰ من هنوز زندم ، بعضی روزا میخندم ، بعضی روزا خل بازی در میارم و جلوی آینه واسه خودم شکلک در میارم و میخندم ۰ میبینی ؟ همینقدر ساده ۰۰۰

یا یه روزایی تو اوج نق زدن هام و گله هام از دنیا که چرا فلانه ؟ چرا ؟ چرا ؟ ته دلم مثلا میگم بذار پول دستم بیاد میرم فلان چیزو میخرم که دوسِش دارم و دلم غنج میره و ذوق میکنم ۰۰۰

یا یه روزایی که به یه درد ساده دچار میشم یهو یادم میاد من بدترشم گذروندم و همین بهم قدرت میده ۰ انگار بهم میگه بابا اینکه چیزی نیست مهسا پاشو لوس بازی در نیار تو قوی تر از این حرفایی دختر۰۰۰

چند روز پیش اتفاقی چیز عجیبی رو خوندم که خیلی مشابه من بود و میگفت من همیشه فکر میکردم بابت همه ی سختی های زندگیم دنیا یه خوشی گنده بهم بدهکاره و من همیشه منتظر اون اتفاق خوب بزرگه بودم این سالها۰۰۰

 دیدم ناخودآگاهِ منم همیشه همینو ازم خواسته و من مچشو گرفتم۰۰۰ 

اون شخص روانشناس میگفت که تو بابت تمام سختی های زندگیت قدر چیزهایی رو میدونی که خیلی ها ساده از کنارش رد میشن و براشون قابل درک نیست ۰۰۰

نشستم فکر کردم و دیدم چقدر راست میگه ۰۰۰

من به جای تو ؟

  • ۱۸:۳۹

شباهنگ جان ازم خواست که توی چالش رادیو شرکت کنم و به جاش بنویسم ماجرای دکترا قبول نشدنش رو ۰۰۰

راستش من نمیتونم مثل کسی بنویسم یا خودمو جای کسی بذارم واسه همین هم نمیخواستم توی این چالش شرکت کنم اما مخصوصا حالا که شباهنگ یه مدت تصمیم گرفته وبلاگش رو از دسترس خارج کنه ، تصمیم گرفتم بنویسم واسش ۰۰۰ البته نه جای اون ، بلکه جای خودم و واسه اون :)

میدونی نسرین ؟ من همونقدری که نمیتونم جای تو و مثل تو بنویسم ، همونقدرم نمیتونم شبیه تو پرتلاش باشم ۰ من تورو چندساله که میشناسم در حالی که اونقدر توی کامنت گذاشتن تنبل بودم که تو فکر میکردی خیلی وقت نیست که میشناسمت  :دی

اول از همه نسرین واسه من برابره با پست های خیلیییی طولانی که یه وقتا حوصله م نمیشد تا تهش برم و از هر تیکه چند خط رو میخوندم ۰ ( نسرین منو ببخش :)) )

نسرین ، تورنادو و شباهنگ برابر بود با یه دخترِ چادریِ مهربونِ تبریزیِ محصل در تهران که اونقدر هر روزش رو با جزئیات مینوشت که من یکی کم میاوردم ۰ 

کیک قابلمه ای هاش که بوش توی خوابگاه میپیچید و من هنوز فرصت نکردم طبق دستورش کیک قابلمه ای درست کنم ۰ 

عکسای فتوشاپ شده ای که تا مدت ها نمیدونستم نسرین ما چه شکلیه و همیشه صورتش با یه جرقه پوشونده شده بود :دی

مهم تر از همه جغد و مراد دو نشان برتر شباهنگ بود :دی 

تمام دارایی های جغد دار شباهنگ و تمام کسایی که واسش هر عکس جغد دار یا مکانی که اسم شباهنگ داشت رو میفرستادن ۰۰۰ خودم هم یه بار عکس سِت کیف و کفش جغد دار رو دیدم و یاد شباهنگ افتادم و واسش فرستادم :)) یه بارم لشکر اباد یه فلافلی به اسم شباهنگ دیدم ولی نمیشد ازش عکس بگیرم بفرستم واسش :))

من اون روزی که اول بار نقش مراد به وبلاگت اضافه شد و ماجراش رو نوشته بودی هنوز تصویرش تو ذهنمه که خواستی به گمانم چایی یا آب جوش بگیری و یه خانم دکتری هم بود و جمله ی نطلبیده مراده اونجا مطرح شد ۰ لیوان ها هم کاغذی بود یادمه :دی

سفرهای هواییت به نجف و عکس هایی که از پنجره ی اقامتگاهتون گذاشته بودی رو یادمه ۰۰۰

بیشتر از همه چیز اینکه تلویزیون نگاه نمیکردی برام عجیب بود چون تلویزیون جزو تفریحات من محسوب میشه :دی

 اینکه صبح زود ۵ و ۶ بیدار میشدی درس میخوندی چیزی بود که واقعا برا منِ خابالو قابل درک نبود و هنوزم نیست :)) 

روزی که بالاخره رفتی تا امتحان عملی رانندگی بدی و افسره پرسید چرا انقدر پرونده ت قدیمیه؟ و در جواب گفتی چون چندسال طول کشید تا بالاخره رفتی واسه آزمون ، چیزیه که هربار تصمیم میگیرم برم رانندگی یاد بگیرم یادم میاد و میگم از نسرین یاد بگیر دختر :))

من هیچ وقت نمیتونستم اندازه ی تو انقدر پرتلاش باشم و کل زندگیمو وقف پیشرفت علمی کنم ۰ از این لحاظ خیلی بهت افتخار میکنم و من تورو به عنوان یه دختر موفق میشناسم ۰ اینم میدونم که اولش سمپاد بودی بعد برق شریف خوندی و بعدش که زبان شناسی میخوندی و استاد دادگر که از اساتیدت بود و یادمه روزی که صداشو گذاشتی واسمون که توی ردیف اول نشسته بودی و داشت بهتون درس میداد :دی

راستی نسرین ، ایده ای که هرچند وقتی عکسای دوربین رو میبردی و چاپ میکردی رو چند وقته میخوام عملی کنم تا بازم بعد کلی سال آلبوم داشته باشم :)

نسرین ، یکی از بلاگرایی بود که از زمانی که من خیلی کم دنبال کننده داشتم توی اینوریدر منو میخوند ۰ همون چرت و پرتایی که مینوشتم رو دنبال میکرد و همین بودنش یه وقتا قوت قلب بود که اونقدرام چرت و پرت نمینویسم :)) (نسرین جان امیدوارم نظرت منفی نباشه ضایع شم :))) )

 + من خیلی پراکنده نوشتم و هیچ کدوم از قوانین چالش رو هم اجرا نکردم ولی تمام کسایی که منو میشناسن میدونن من اهل اغراق کردن و هندونه زیر بغل گذاشتن و ۰۰۰ نیستم ۰ هرچی که گفتم هر آنچه که یادم بود و نوشتم و هر آنچه که الان خاطرم نبود ، تمامش حقیقت بود و نسرین جزو کسایی هست که دوستش دارم و جزو اولین بلاگرهایی هست که دوست دارم یه روز از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم :)

نسرین جان بودن تو توی این دنیای به ظاهر مجازی خیلی قشنگه ۰ همین که باشی حتی همین الانی که واسمون کامنت میذاری و میدونیم که هستی حس خوبی داره ۰ تو همیشه خودت بودی و الانم ازت میخوام خودت باشی و به خاطر دل مخاطب هات یا هرکسی تصمیمی نگیری و کاری رو بکنی که دلت میگه و اونجوری خوشحال تری ولی همیشه اینو بدون امثال من زیادن افرادی که سالها روزهاشونو با تو سپری کردن و کلی باهات خاطره دارن و دلشون میخواد همیشه حالت خوب باشه و واسمون نسرین باشی :)

 + مگه میشه پست مربوط به شباهنگ جان باشه و طولانی نشه ؟ :دی

  • ۹۶
۱ ۲ ۳ . . . ۲۷ ۲۸ ۲۹
Designed By Erfan Powered by Bayan